تبليغاتX
تخته سیاه - یه چیز به درد بخور....
حک شده اسم من و تو رو تن این تخته سیاه...

دیشب رفته بودم عروسی.. .

در کنار خانواده گرم صحبت بودم...

دید زدن آدم ها کاریست بیهوده...

عده ای اون وسط  کمر می تکاندند...

عروس در بالای مجلس نشسته بود و به خود زحمت نمیداد به وسط میدان بیاید..

صحبتهایمان گل انداخت...

نیم ساعت مانده بود به شام...

سرم را چرخاندم...

خانوم  گرامی در کنارم ایستاده بود...

آره!!... همون ناظم مهربون روزهای دبیرستان...

سلام و روبوسی...

به همان سرعتی که ظاهر شده بود محو شد...

رفت خیلی آن طرف تر ، جایی که از گستره دید من خارج بود  نشست...

انقدر جا خوردم و برایم غیر منتظره بود که حتی  شاااااام   هم نتوانستم بخورم...

 

 

حالا لطف کنین و  جنبه آموزشی مطلب رو در کامنتدونی ذکر کنین!!!  از بین نظرات به قید قرعه با یکی یه کاری میکنیم..

منتظرم..

شاد باشید... فعلا

 

 

نوشته شده توسط منظ در ساعت 4:31 قبل از ظهر | لینک  |