تبليغاتX
تخته سیاه
حک شده اسم من و تو رو تن این تخته سیاه...

این چند وقت هر بار که قدم رنجه فرمودیم و آمدیم و دیدیم   دور از جان شما بر وبلاگ عزیزمان که همچون گوشه جگرمان است٬ یک لنگ خاک مرده پاشیده شده و روح این عزیز با اجداد دایناسور ها حشر و نشر پیدا کرده و در حال فساد اخلاقی اجتماعی  و اعتیاد و دوستی با رفیق ناباب است و پارس وب گیت دو تا پایش را در لنگه کفش ما کرده٬ بسی رگ غیرتمان خودنمایی کردو باز سیب زمینی شدیم!

در طول این مدت غیبت نیمه کبری ٬ تا توانستیم در موضوعات مختلف کتاب مطالعه نمودیم تا با دستی پر و غروری سرشار و لبی خندان ٬ سری برافرازیم و سطح علمی عقلی ادبی فرهنگی هنریه  کلبمان را ارتقاع بخشیم. اما دریغ که روزگار دست یاری به سرشانه ما نزد و رسوبات مغزی ما بیشتر از بخش حوادث روزنامه حرفی برای گفتن ندارد.       حال  آنکه قسمت حوادث روزنامه مگه بده؟؟!!!!!

دیگر اینکه چشممان نرم دندمان کور٬ خودمان کردیم که خوب کردیم!  در آن لمحه که آب و نون قحطی شده بود  کاری جز وبلاگ نویسی از دستمان بر نمی آمد و هم اکنون خدا را خوش نمیاید که شکر نعمت نکرده و کفران به جای آوریم! چراکه گفته  شده:

شکر نعمت نعمتت افزون کند ( ما در این مقطع از این غلطا نمیکنیم!) 

کفر نعمت از کفت بیرون کن( به این بخش هم اعتقاد نسبی داریم!)

بنابر این بر این شدیم تا در هزاره ای که دیکتاتور ها در به در به دنبال آدرس خونه خاله شان  میگردند تا سرشان را بدزدند و کلاهشان را بچسبند که باد نبره٬ همچون روشنفکران خوش تیپ و خوش ژست و بالاخص خوشگل٬ دم از دموکراسی بزنیم . در این راستا جو دانشگاه کمک وافری نمود  و با کلمه    فراخوان   آشنا شدیم و حال میخواهیم طی یک فراخوان عمومی از همه عزیزان واجد یا فاقد شرایط  دعوت به همکاری نماییم . چراکه بسی خسته شدیم که تنهایی صحبت کردیم و انگ دیوانه بودن بر پیشانیمان چسبید. متعاقبا  در بیانیه های بعدی مندرج  در همین  تیریبون شرح کامل  طرح ذهنیمان را اعلام میداریم . اما علی الحساب چون زیاد حس و حال این را نداریم  که انگشتمان را  توی کیبورد فشار دهیم و تایپ کنیم و رماتیسم انگشتی گرفتیم ٬ کمی به جوانیمان رحم میکنیم  و سخن را  با خاطراتی از روزهای خوش دانشجویی به پایان میرسانیم.

الآن قبل از اینکه از دانشجویی بگوییم یه چیزی یادمان آمد و آن اینکه  خسته شدیم انقدر نشستیم و گره سبزه های نوروز را باز کردیم و روحمان را در هوای پاییزی و نم باران نیامده  طراوت بخشیدیم! آخر زبانم لال ما هم آدم هستیم!!! و  نیاز داریم  به دوره های دوستانه  برویم و گزارش آن را ارائه دهیم و پز دوستان را به اقوام و آشنایان  بدهیم و در چشمشان بکنیم تا دلشان کباب شود! و اینگونه خاطرات جوانیمان را پررنگ کنیم!  پــــــــــــــــــس  چـــــــــــــــــــــــی شــــــــــــــــــــد؟؟؟

خاطرات دانشجویی هم نداریم. هر چه سرچ کردیم  ارور آمد و خدارا شکر هنوز قسمتی از فایل های مغزمان  که مرتبط با این موضوع است ٬ اشغال نشده ! چرا که مگر چند وقته رفتیم؟؟!! چه توقعاتی دارید!!!!!

همین که ما در روزهای اول ورودمان به این محیط با انواع و اقسام رقص های بچه های هنری وسط حیاط آشنا شدیم  و به فیض رسیدیم  بس است و آیندمان تا هفت نسل ساخته شد.  خدا خیرشان بدهد که باعث شدند ما از فساد به دور باشیم . وگرنه الان معتاد شده بودیم...

دیگر اینکه از بالا دستور آمد  بقیه موارد را نگوییم  تا اولا  از فضولی بمیرید و بعدشم  صبر داشته باشید تا به سن ما برسید  و بعد خودتان درک خواهید کرد...

و  من الله التوفیق  

فعلا خدایتان نگهدار...

نوشته شده توسط منظ در ساعت 10:29 قبل از ظهر | لینک  | 

دیشب رفته بودم عروسی.. .

در کنار خانواده گرم صحبت بودم...

دید زدن آدم ها کاریست بیهوده...

عده ای اون وسط  کمر می تکاندند...

عروس در بالای مجلس نشسته بود و به خود زحمت نمیداد به وسط میدان بیاید..

صحبتهایمان گل انداخت...

نیم ساعت مانده بود به شام...

سرم را چرخاندم...

خانوم  گرامی در کنارم ایستاده بود...

آره!!... همون ناظم مهربون روزهای دبیرستان...

سلام و روبوسی...

به همان سرعتی که ظاهر شده بود محو شد...

رفت خیلی آن طرف تر ، جایی که از گستره دید من خارج بود  نشست...

انقدر جا خوردم و برایم غیر منتظره بود که حتی  شاااااام   هم نتوانستم بخورم...

 

 

حالا لطف کنین و  جنبه آموزشی مطلب رو در کامنتدونی ذکر کنین!!!  از بین نظرات به قید قرعه با یکی یه کاری میکنیم..

منتظرم..

شاد باشید... فعلا

 

 

نوشته شده توسط منظ در ساعت 4:31 قبل از ظهر | لینک  | 

 

واقعا نميدونم گفتن اين حرفا اينجا درسته يا نه! ولي محدثه اصرار داشت تا تو اين پست حتما بنويسم!

راستش از ديشب که کامنت فردي به نام  "هست " رو خوندم يه جوريم شد و دلم زياد گرفت... همه اونايي که منو ميشناسن بايد فهميده باشن که نه به اين زوديا از چيزي ناراحت ميشم و نه اونجوري که ايشون استنباط کردن  بي منطق و انتقاد نا پذيرم!  ... اما يه مشکلي که دارم از بعضي حرفاي هرچند ساده و معمولي زود دلم ميشکنه ... البته خداييش همونجور که زود دلم شکست زود هم يادم ميره و بي خيالش ميشم و ديگه کينه مينه که اصلا خبري نيست....

خلاصه ديشب  اولش سر يه موضوع ديگه حالم کمي تا حدودي گرفته بود، اين ماجرا هم تلنگري شد تا همينجور اشکم خود به خود بياد و تا به خودم اومدم ديدم کل آرشيو وبلاگ رو خوندم! ( الان همه تو دلشون ميگن خيلي بي کاري! خودم هم ميدونم!)

خداييش چند تا تون تا حالا يه سري به آرشيو زدين؟! من تا حالا اين کارو نکرده بودم .... براي من که خيلي جالب بود... تمام اون لحظه ها يکي يکي از جلو چشم ميگذشت و خودم رو تو شرايط گذشته و توي اون لحظه ميديدم!!...مثلا  اون خاطره فشم که خانم شفيعي رو ترقه بارون کردم به کل يادم رفته بود و به ياد آوردنش خيلي شيرين بود.. خيلي چيزاي ديگه هم  ياد آوريش برام قشنگ بود....

چيزي که خيلي اذيتم کرد اين بود که يه چيزي نوشتم که انگار دارم بابت چيزي که فقط فقط براي دل خودم انجام ميدم ، منت ميذارم... باور کنين اصلا چنين قصدي نداشتم و خيلي بدين اگه اينجوري برداشت کنين!!

تو کامنت هاي اخير چيز ديگه اي که برام جالب بود  بحث انتقاد بود!  راستش هيچ وقت به نوشته هاي خودم به چشم انتقاد نگاه نکرده بودم ، اونم از نوع تند و تيزش!! و بيشتر در حد نوشتن خاطره و روزمرگي بوده! .. شايد نوع نوشتنم اين مشکل رو به وجود آورده! چون من خاطرات شخصي خودم تو دفتر خاطراتم رو هم تقريبا اين تيپي مي نويسم!... تازه اگه قرار به انتقاد باشه پس تو پست قبل که ديگه هيچي از خودم نميمونه!!  چون در نهايت وضوح فقط و فقط خودم رو ضايع کردم و حال خودم رو گرفتم!!!(  اگه به چشم انتقاد هم بهش نگاه کنيم موضوع انتقاد ناپذيريم منتفي ميشه!) .... پس خواهشاً سر فصل انتقاد رو حد اقل از رو چيزايي که من مينويسم بردارين!

در مورد اينکه  گفتين درباره مدرسه بنويسم نه شخصي : بايد بگم که من خاطره خيلي تو ذهنم نميمونه! چه خوب چه بد!!  تازه وقتي خيلي به ذهنم فشار ميارم خاطراتي يا موضوعاتي به يادم مياد که قابل نوشتن نيست و چيز زيادي نميشه در موردش نوشت!.... ولي اگه قرار باشه بازم بلاگري رو ادامه بدم سعي مي کنم فشار بيشتري به ذهنم بيارم و يه چيزي بنويسم که به همه ربط داشته باشه...

در آخر هم بگم  : 

1 .  خب وقتي بقيه نمينويسن من مجبور ميشم بنويسم تا در اينجا يه بار ديگه تخته نشه!

2 . مستمر نوشتن سخت تر از نوشتنه!

3. هر کسي تمايل داره بلاگر بشه حتما اعلام کنه!

4. قول ميدم  ديگه تا بقيه ننوشتن منم ديگه ننويسم و اگه نوشتم يه چيزي باشه همگاني! مطالب شخصيم رو هم تو وبلاگ خودم فقط فقط مي نويسم

       ديگه بياين حالا همه با هم دوست باشيم!!!!

      فعلا...

نوشته شده توسط منظ در ساعت 5:35 بعد از ظهر | لینک  | 

 واي که چقدر حال کردم.... اين 2 روزه به اندازه تمام اين 7 ماه که خودمو ترک داده بودم  با کامپيوتر و اينترنت ور رفتم .... گورباباي اعتياد.... به اعتقاد من انسان بايد دائم الخمر،  نه  يعني دائم ال ON  باشه تا کام روا گردد!!

انقدر چت کردم!!!.... انقدر آدمايي بودن که فقط اينجا پيدا ميشدن و دلم براشون تنگ شده بود!!!..... انقدر با نور مانيتور آفتاب گرفتم!!... انقدر برنز شدم!!( قابل توجه هدي جونم!) ... انقدر ويتامين D  بدنم زياد شد.... اصلا هم فکر نکنين مامانم انقدر غر زدا!! بيچاره ديگه سِر شده!!

بعد ساعت 2 بايد ميرفتم تکواندو... تو اون گرما !!... از رو صندلي که بلند شدم ديدم پاهام شده مثله مقوا ماکت سازي!! با هزار تا خواهش و التماس بالاخره قبول کرد که تا بشه.... بعد ديگه باز نميشد!!.... رو صندلي دقيق جاي نشستنم گود شده... حالا خوبه نشستن منو همه ديدين که چقدرررر نرماله!!! از بچگيم با کلاس و صاف و اتو کشيده رو صندلي ميشينم!! به خاطر همينه که هميشه شصت پام تو دماغمه!!

حالا با اين وضعيت غير قابل توصيف جسماني و حرکتي مي خواستم برم توي اون شکنجه خونه( باشگاه تکواندو)‌!!

هميشه چهارشنبه ها کل ساعت بدن سازيه و 5 MIN آخر تکنيکهاي جلسه قبلمون رو استاد چک ميکنه.... کلاس ميشه سرباز خونه، استاد ميشه سرهنگ بداخلاقه، ما هم آش خور تشريف داريم!!  حتي 10 ثانيه هم استراحت نميده.. ميگه مگه شما چي از پسرا کمتر دارين که نميتونين دور پادگان سينه خيز برين!!! ما هم همينطور تفکر مي کنيم که آيا جلالخالق چي کمتر داريم!!!!

ميگه چرا يه دختر ميخواد از 10 سانت جوب بپره    سرخ ميشه  سياه ميشه بنفش.. بعد با ناز و عشوه دستشو دراز ميکنه  ميگه: فففففرزاد  دستمو بگير نيفتم( خواهشاً کشدار و لوس خونده بشه!!)

خلاصه امروز از باب پيچوندن کلاس کمي دير رفتم که کمتر بدنسازي و نرمش کنم... از شانس من گفت امروز فقط 10 MIN گرم ميکنيم و بقيش تکنيک و اينا...

من موندم و2 جفت دست و پاي خشک شده و يک بدن گرم نکرده!! تمرين تکنيکام رو هم که نکرده بودم!!!...... استاد اومد حرکاتمون رو چک کنه.... اوليش روخوب زدم و تشويقم کرد.... بعد چون عقب بوديم چند تا حرکت جديد ياد داد.... هي رفت، اومد هي  منو چک کرد ... هي گفت:

 شلي....

مثه آدم آهني نعععععععع....

شلي...

قر نده عزيزم....

باز که شلي.....

طرفت رو بزن، نازش نکننننننن .....

شلي.....

مشتت محکم نيست...

شلي...

دستت کجه....

شلي...

دندونت خرابه....

شلي...

موهات بد رنگه...

شلللللللللللللللللللللللللييييييييييييييييييييي....

هي  رفت اومد از سر تا پاي من ايراد گرفت!! هي اون ايراد گرفت هي بقيه پخش شدن وسط کلاس از خنده.... باز گفت باز بقيه شاد شدن!!!

آخه من چي بهش بگم!! ميگه مثه کارتون ژله ها مي موني!! خوبه حالا چاق نيستم  وگرنه نيدونستم ديگه به وضعيت کدوم عضوم چه گيري ميداد!!( دلتون بسوزه تو همين چند وقته کلي موضعي لاغر شدم!)

آخرشم برگشته ميگه شما اصلا به درد ورزش رزمي نمي خوري عزيزم !! بايد بري سفت بشي برگردي!!

 حالا قراره من تا جلسه بعد سفت بشم! الان آچار فرانسه  و جعبه ابزار دستمه همش دارم همه جامو سفت ميکنم... فقطم تا شنبه وقت دارم!!! اگه شما آدم سفت کن سريع و با کيفيت سراغ دارين بگين!!

 

 

 

ديدين جديداً TV دائم اراذل اوباش نشون ميده!!!!؟؟

انقدر حال ميکنم باهاشون!!

دوربينو ميبره تو چشم و دماغ طرف( مثلا شطرنجي هم هست!)

2 تا ميزنه پس سرش..

4 تا تو گوش..

6 تا لگد..

.

.

بعد ميگه تو اراذلي آيا؟؟ ... زود باش... اعتراف کن...

2 تا چک ديگه...

.

بيچاره هيچ کاره هم باشه اون کاره ميشه و مجبوره بگه من اراذلم!! آخه اينم شد سوال که ميگه: نظرت راجع به اينکه به عنوان اراذل دستگير شدي چيه؟!!!!  هوا عاليه!

طرف که مصاحبه ميکنه وضع خودش خرابتره ها!!

 

راستي قراره زود زود آپ کنم...

حالا اگه شخصي شد به کرم خودتون بپذيرين..

شاد باشين فعلا

 

نوشته شده توسط منظ در ساعت 1:10 قبل از ظهر | لینک  | 

خب این جوابا هم اومد و جمعیت کاهش یافت!! خدا خیرشون بده که هی کنکور برگزار میکنن و هی جمعیت کاهیده میشه!! بر اساس آخرین اخبار در همین چند ساعته تعداد زیادی خودکشی کردن! تعدادی هم سکته قلبی و مغزی و فلج اطفال و والدین و ایدز و هپاتیت گرفتن!!آخه بی جنبه ها مگه مجبورین رتبه ۲ رقمی بگیرین بعد دهن بقیه ملت رو سرویس کنین!!  ما غصه خودمون کمه باید غم  این جمعیت نفله رو هم بخوریم!! خدایا یه جنبه به اونا بده یه شانس به ما!!!!

 

همانطور که از توضیحات کامل و بی نقص الهام جان مطلع شدین این کامپیوتر بنده این چند وقته تمام اجدادمان را جلو چشممان آورد( باشد که روحشان شاد گردد!!) آخر هم درست نشد که نشد!! بی پدر معلوم نیست چه مرگشه!!

قرار بود ۲ شنبه یه کامی نو برام جور کنن... کامی که جور نشد هیچ از اکبر و اصغر هم خبری نبود.....

چند وقته پیش زیادی جو مهندسی منو خفه کر و برداشتم اون قبلی رو اوراق کردم!!   کی بوردم پیشه پسر عمم بود....کیس نداشتم...سی دی رام زیر تخت بود...مودم  به ملکوت اعلی پیوسته بود...موسم گمیده بود...سیم اسپیکر کنده شده بودو....    خلاصه فقط یه مانیتور و اسپیکر بی سیم  از جسد آن جناب مانده بود!!

به خاطره فقره مهمهء کنکور بر آن شدم تا یه تکانی به خودم بدم....

ساعت ۹ شب دوشنبه مامانم رو گول زدم و به زور ضرب و کتک و مشت و لگد و توپ و تانک و ( جنگ جهانی  

امn ) بردم و یک کیس عاریه جور کردم... سر راه با ماشین همسایه عزیز و تا حدودی مهربونمون تصادف کردیم( همونی که بعضیا دیدنش و همیشه نیشش تا کجاش بازه!!)  و با کلی خسارت حسابی حالمون ردیف تر شد و من هی غر شنیدم... در نهایته همه تلاشها و رو انداختنام  آخر شب یه سیستم توپ برا خودم جور کردم( یه وقت فکر نکنین که هیچیش مال خودم نیستا!!).... از این پس تا صاحبان اموال مقروضه دنبال مالشون نیمدن در خدمتم...

 

در اینجا جا داره یه تشکر ویجه( ژ   نداشتم  ) از اونایی که این آهنگ جوادا رو میسازن بکنم.... خدا خیرشوووون  بده... از دیروز صبح تا حالا به مدد و یاری همین آهنگا  تونستم پلک نزنم . تصمیم دارم انقدر نخوابم تا خودم خودکشی بشم.... دیگه اینکه یه قتل هم گردنم بیفته اصلا حوصله ندارم.....  از این به بعد هم میتونین  بجای واژه مترود منظ از جغد شاخدار استفاده کنین( همون که تو کارتون بنل بود!!)

از هونجایی که تجربه نشون داده پیشنهادای من در زمینه فیلم و موسیقی لنگه نداره( فیلم محاکمه رو که حضور شریفتون میشناسه؟!!) اینبار چند تا آهنگ توپ پیشنهاد میدم ... برای رایت سي دي  هم وام  در اختيار جوانان ميگذارم تا در حد اقل زمان ممکن به دست همه برسه!!!  گور باباي  قوانين کپي رايت و جرم و جنايت..... اصلا هم فکر نکنين که بدون مراجعه به من ميتونين پيداش کنين!!... خيلي  اسپشيال هستن و انقدر جواب ميده که من به جا قهوه از اينا ميزنم.

 

 

پي نوشت۱: تف تو روح ۷ نسله هر کي پشت سر من حرف مفت ميزنه!!!

پي نوشت ۲: يه تف غليظ تر   به همونا

پي نوشت ۴:از همه عزيزاني که شبانه روز در امر خبر رساني رتبه ها و احوال ديگر ملل تلاش ميکردن و داشتن خودشونو پاره پاره  ميکردن  ( يا به تعبيري جر ميدادن!!)  تشکر وافر دارم!!

پي نوشت ۵: ببخشيد در شماره قبل کمي از ادبمان ته کشيد... تذکر دادن.... حالا اين جکي رو که هر بار  بعد کلمه جر ميگم رو بگم تا فائزه عزيزم شاد بشه: به ترکه ميگن تا حالا قارچ خوردي؟ ميگه نه. ولي بچه بودم چند بار جر خوردم ( ميدونم تکراريه چون خودم هميشه ميگمش!!)

پي نوشت ۶: اول خونه کي مهمونيم؟؟؟ زود شيرينيا رو روو کنين!!

پي نوشت ۷: اين عکسي که اون بالا زدم به هيچ جاي مطلبم نميتونم ربطش بدم.... دفه بد دربارش يه چيزي مي نويسم...

داشته باشيدمان تا بداريمتان...

 

خبر: فيلم محاکمه در ۳ روز ۲۲ مليون فروش داشته!!! فقط داشته باشين

نوشته شده توسط منظ در ساعت 2:55 بعد از ظهر | لینک  | 

Image hosting by TinyPic

آذر ۸۴ یه روز عصر بود داشتم با الهام میچتیدم....در مورد وبلاگش میگفت و چرت و پرتای دیگه.... گفتم الهام بیا یه وب برا کلاس بزنیم و اینا.... الهام هم کلی استقبال کرد و همون موقع اولین پایه های تخته سیاه رو پی ریزی کرد!! و  از فرداش با تلاشی مستمر و خستگی ناپذیر ما در خدمت دوستان بودیم( همون تیریپ خراب رفیق...)

اولین مطلبا رو تقریبا من مینوشتم و  تعداد زیادی از بچه ها میخوندن... الانم من مینویسم و خودم میخونم...مهم اینه که...!!!..مهم چیز دیگست...خیلی چیزی فرق نکرده!!!!!

خداییش من اینجا رو دوست دارم... مدرسه رو دوست ندارم ولی سعی میکردم اونجوری که دوست دارم خاطرات مدرسه رو بنویسم تا اگه چند سال بعد یه سری به آرشیو اینجا زدم  یه مدرسه فاضله ( مدینه فاضله...!!) به یادم بیاد و با خودم بگم عجب حالی از دبیرستان بردیم و عجب مدرسه و معلمایی و....  کلا  ذوق مرگ بشم!!! و هیچ وقت فکر نکنم که ۴ سال از بهتریم سالهای عمرم رو توی..حروم کردم!!!!!!

نمیدونم چی شد که اینجوری شد( اونجوری نه!! اینجوری!!)

چه خاطرات قشنگی داشتیم... خنده های واقعی....جنوب...فشم...شمال....جشن...دستشویی...اولین کلاسای معلمای پیش..............

الان که ۱ سال گذشته و امروز از مشهد برگشتیم  از هر جای مشهد که میخوام بنویسم نمیتونم...نمیدونم این خاصیته کجا یا چی یا چه موقست که اینجوریه...ولی مشهد رو بدون شرح به یاد داشته باشین.... هر کس هر جور که دلش میخواست مشهدش بگذره همون جور توی آرشیو ذهنش ثبت کنه...منم...!!!( منم پاکش میکنم شاید!!!)

دلم میخواست یه جور قشنگی خدافظی کنم ولی همینه که هست...میخوای بخواه...نمیخوای هم بخواه!!!

پس تا تیر۸۶ من رفتم توی جوب !!!  ولی حتما برمیگردم....در تخته سیاه تخته نمیشه.....امیدوارم با خبرای خوب در تخته شده باز بشه!!! تازه  همه چیز که کنکور نیست!!!

قربون همه..

نوشته شده توسط منظ در ساعت 8:59 بعد از ظهر | لینک  | 

 این بلاگفا خرابه...جونم چند بار بالا اومد و دوباره رفت اون انتها تا تونستم آپ کنم....  این روزا تا میتونین تف و فحش نثار این بلاگفا کنین.....

این داستان رو از یه جا دزدیدم...تا آخرش بخونین بعدش خودتون می فهمین باید تعداد تف هاتونو تصاعدی بالا ببرین..

ــــــــــــــــــــــــــــ

صدای ترمز ماشین چرتشو پاره کرد .
سرشو با زحمت آورد بالا و از پشت پلکای نیمه بازش به ماشین بنز سفیدی که جلوش , کنار خیابون پارک کرده بود نگاه کرد .
طوری به ماشین نگاه می کرد که انگار می خواد هیچ جای اونو ندیده نذاره .
یهو نگاش افتاد به راننده .
یه زن بود .
زن نه ... عروسک ... با روسری که روی شونه هاش افتاده بود و نگاهی که به اون خیره شد بود .
به خودش اومد .
آب کش اومده کنار دهنشو پاک کرد و تن نحیفشو از روی پیاده رو جمع و جور کرد .
سعی کرد دو زانو بشینه و خودشو با شخصیت نشون بده .
یه گدای با شخصیت .
یه خانم خوشگل داشت نگاش می کرد و دور از ادب بود اگه تیپش بد جلوه می کرد .
دستش که تا چند لحظه پیش وسط پیاده رو دراز بود رو یه خرده جمع تر کرد .
دوباره به توی ماشین نگاه کرد .
زن هنوز با چشمای آبیش داشت نیگاش می کرد .
داغ شد .
تا حالا توی عمرش هیچوقت یه زن ... اونم یه همچین زنی اونطور بهش نگاه نکرده بود .
-
نکنه ازم خوشش اومده.
از این زنای سانتال مانتال بالا شهری و پول دار هر چی بگی بر میاد .
کارای عجیب غریب می کنن .
عاشق آدمای عجیب غریب می شن .
شاید اینم یه جورایی از من خوشش اومده .
یه نفر یه سکه پرت کرد جلوش .
-
آی ... آق پسر
-
بله ؟
-
من گدا نیستم!
سکه رو پس داد .
زشت بود وقتی مورد توجه یه خانوم قرار گرفته به شغل شریفش ادامه بده .
پاشد واستاد و سعی کرد یه ژست خانوم پسند به خودش بگیره .
ولی مگه این چارچوب زوار دررفته بدنش می ذاشت .
هیکل قناس و استخونیش میون لباس پارو پوره چرکش زار می زد .
دوباره توی ماشینو نگاه کرد .
زن هنوز داشت نگاش می کرد اونم با اشتیاق بیشتر .
با خودش گفت : آخه این از چی من خوشش اومده ... داره به کجای من نیگا می کنه ؟
و بعد خودش جواب داد : خودمونیا .. من همچینم زشت نیستم ... چشمام اونقدر جذاب هس که یه زنو عاشقم کنه .
ولی هنوز به خودش شک داشت .
اینبار که توی ماشینو نگاه کرد خشکش زد .
زن داشت با انگشت بهش اشاره می کرد .
-
بیا اینجا ...
اصلا نمی تونست حرکت کنه ... فکر می کرد بازم توی یکی از رویاهای شبونه اش غرق شده ... چشاشو مالید.
ولی دوباره که نگاه کرد همون صحنه رو دید .
خانوم خوشگله با لبخند دلپذیری که دلشو آب می کرد داشت بهش اشاره می کرد که بره جلوی ماشین .
پاهش ناخود آگاه حرکت کرد و بردش جلو .
جلوی ماشین که رسید خم شد و با ضعیف ترین صدایی که می تونست از توی حلقومش بیاد بیرون گفت :
-
با منین خانوم ...
یه لبخند که می تونست مرد رو دوبار بمیره و زنده کنه روی لب سرخ و روژ لب مالیده شده زن نشست .
-
آره... با شمام ... افتخار می دین سوار شین ؟
مرد حس کرد الانه که پس بیفته .
دستشو گرفت به سقف ماشین .
هاج و واج مونده بود ... مثه خر توی گل مونده ای که یهو فرشته مهربون میاد و بغلش می کنه و از توی گل درش میاره
یه نگاه به صندلی روکش دار و شیک ماشین کرد .. یه نگاه به لباس کثیف و جر خورده خودش .
-
یالا سوار شودیگه ... چقد ناز می کنی ...
دیگه هیچی دست خودش نبود ... در ماشین رو باز کرد و در حالی که سعی می کرد تا جایی که می تونه صندلی رو کثیف نکنه نشست روی صندلی جلوی ماشین .
بوی عطر غلیظ و مست کننده زن که به دماغش خورد ... مثه مرده ای که بهش اکسیژن میدن ... یهو جون گرفت و داغ شد .
جرات نداشت که سرشو برگردونه و از نزدیک به صورت آرایش کرده و خوشگل زن نگاه کنه .
یاد ریش نتراشیده و نخراشیده خودش افتاد که مثه بته های خار روی صورت کثیف و سیاهش سبز شده بود .
و ازون بدتر بوی گند عرق ترشیده زیر بغل پر موش که دیگه داشت کم کم فضای ماشین رو پر می کرد .
ماشین ترمز زد و صورت مرد محکم چسبید به شیشه جلوی ماشین .
حس کرد دماغش له شده ... صدای زن اونو به خودش آورد .
-
آخ ... ببخشید ... چیزیتون که نشده .
صدای زنو که می شنید از توی یقه لباسش گرما با بوی گند عرق می زد بیرون .
سرشو برگردوند و با یه لبخند کریه که دندونای یک در میون و زردشو به رخ می کشید به زن گفت :
-
نه خانوم ... خوبم .
حس کرد زن صورتشو به هم کشید .
بوی دهنش اونقدر تهوع آور بود که کمتر از این هم انتظاری نمی رفت .
زن در ماشین رو باز کرد و رفت پایین .
چند لحظه بعد زن در ماشین رو براش باز کرد و گفت :
-
همینجاست .... بفرمایین .
پیاده شد .
یه خونه بزرگ , با شیشه های رفلکس دودی و یه در کنده کاری شده چوبی .
محو تماشای خونه شده بود .
زن در خونه رو باز کرد .
-
زود بیا تو ...
دیگه داشت کم کم باورش می شد که قراره اتفاقای خوب خوبی بیفته .
ازون گیجی و منگی اول خبری نبود .
آره ... مثه اینکه این خانوم خوشگله عاشقم شده ....
هر دو رفتن توی خونه .
توی عمرش همچین خونه ای ندیده بود ...اونقدر بزرگ بود که احساس می کرد امکان داره توش گم بشه .
انگار کسی هم توی خونه نبود .
زن روسریشو برداشت و موهای شرابی رنگشو ریخت روی شونه هاش .
چشای مرد از حدقه زد بیرون و دوباره حالت گیجی بهش دست داد .
زن مانتوشو هم درآورد .
یه بلوز یقه باز قرمز رنگ و یه دامن کوتاه مشکی ...
آب دهن مرد ناخود آگاه از کناره دهن گشادش آویزون شد .
سانسوریده شد
صحنه ای که توی عمرش هیچوقت دیگه ... حتی توی فیلما هم ندیده بود .
با خودش گفت .. شاید من مردم و اینجا هم بهشته و این یارو هم حورالعینه .
زن از پله ها رفت در حالیکه از پله ها بالا می رفت برگشت به طرفشو و گفت :
-
نمیای ؟
مرد از جا کنده شد و دنبال زن حرکت کرد .
سانسوریده شد
زن در یه اتاق رو باز کرد .
-
برو تو .
مثه یه سگ حرف گوش کن رفت توی اتاق .
یه اتاق بزرگ ... با یه کاناپه.
اتاق خالی بود و دورتا دورش پارچه سفید رنگی خود نمایی می کرد .
زن میون چار چوب در ایستاد .
-
لباساتو در بیار ... من چند لحظه دیگه بر می گردم .
مرد یهو به خودش اومد .
-
ببخشید خانوم .. من قبلش میشه یه حموم برم ؟
زن در حالیکه جلوی خنده شو گرفته بود با عشوه گفت :
-
نه ... اصلا .. همینطوری خیلی بهتره .
در اتاق بسته شد و مرد موند و کاناپه .
-
آخ جوووون ... اکبر شاسکول کجایی که ببینی حسن سوسک چه کسی رو تور زده .
خودشم هنوز باورش نمی شد .
لباسشو در آورد .
تن پشمالو و کثیفش رو که دید ترسید که نکنه یارو پشیمون بشه .
ولی باز با خودش گفت .. طرف از همین من خوشش اومده .
به دور و برش نگاه کرد .
نه جالباسی نه گیره ای .
سانسوریده شد

- شاید این بالا شهریا مدشون اینجوریه ... لباسای کثیفشو یه گوشه اتاق قایم کرد و سانسور وسط اتاق واستاد .
قلبش از زیر یه لایه نازک پوست تاپ و توپ می زد و منتظر بود ببینه بعدش چی میشه .
یهو دستگیره در آروم چرخید و ....
زن ؛ در حالیکه دست یک دختر کوچیک رو گرفته بود وارد اتاق شد .
مرد گدا تعجب کرد و با خودش گفت :
-
اِ اِ اِ ... اینجوری که خیلی خیطه ... دیگه بچه شو واسه چی آورده آخه ... نکنه مدلشون اینجوریه .
دختر کوچول با چشای درشتش با وحشت به مرد نگاه میکرد .
زن رو به دختر کرد و گفت :
-
ببین عزیزم .. این آقا رو خوب نگاه کن ... اگه تو هم حرف مامانت رو گوش ندی و صبحونه و نهارتو خوب نخوری این شکلی می شی ... می خوای این شکلی بشی ؟
یهو بغض دخترک شکست و در حالیکه خودشو توی بغل زن مینداخت گریه کنون گفت : نه .. نه .. من می ترسم .
زن با لبخندی کنار لبش گفت :
-
پس غذاتو به موقع و درست و حسابی می خوری دیگه .... آره مامانی ؟
دختر که دیگه روشو به سمت مرد برنمی گردوند گفت :
-
آره مامان جون ... قول می دم ... همه شو می خورم .
-
قول مردونه .
-
آره قول بابا دونه .
-
حالا یه بوس به مامان بده عزیز دلم .
تموم این صحنه ها مثه یه فیلم دراماتیک از جلوی چشمای از حدقه بیرون زده مرد گدا رد شد .
آب دهنشو نمی تونست قورت بده .
اون یه ذره غرور و حیثیتی هم که داشت جلوی یه زن و یه ... بچه ... خرد و خمیر شده بود .
بدتر ازون نقش بر آب شدن تموم فکر و خیالای رویاگونه اش بود که حالا تبدیل شده بود به یه کابوس کمدی .
-
آقا .. شما می تونید لباستونو بپوشید .
توی دست دراز شده زن که سعی می کرد تا می تونه خودشو از مرد دور نگه داره ده تا برگ سبز اسکناس می درخشید .
مرد نمی تونست تکون بخوره .... خشکش زده بود .
ذهنش نمی تونست تموم اتفاقات پیش اومده رو حلاجی کنه .
دستش ناخود آگاه دراز شد و طبق عادت شغلیش پول رو گرفت .
زن رفت بیرون .
مرد لباساشو در حالیکه توی یه شوک شدید بود پوشید .
اون ذره های جوهره مردانگی و غرورش داشت خفش می کرد .
چند لحظه بعد مرد توسط پیشخدمت به بیرون از خونه هدایت شد .. خیلی محترمانه و متشخص مابانه .
و یکساعت بعد در حالیکه دختر کوچولو داشت با ولع مارمالاد کیوی و کیک سیب با ژله توت فرنگی می خورد جسد مرد گدا که با آمپول هوا خودکشی کرده بود کنار خیابون دراز به دراز پهن شده بود .
ده تا اسکناس هزاری مچاله شده توی مشت مرد خودنمایی می کرد .

 

نوشته شده توسط منظ در ساعت 9:27 بعد از ظهر | لینک  | 

Image hosting by TinyPic

ااااااه!!! مردم از دست این کامپیوتر!!! باید بندازم سگ بخورش!!!

با این همه خستگی و تا کی تو مدرسه بودن الان اومدم به مناسبت ۳ مهر یه سری چرت و پرت تایپیدم که  نمیدونم چی شد که الان هیچی ازش نمونده.....

حالا شما فکر کنین این عکسه بدونه شرحه!! چون واقعا حال دوباره تایپیدن ندارم...

فقط میتونم بگم خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااا........

تولدم چندین هزارتا مبارک

شیرینیتون رو هم روز افطاری میدم البته اگه در کار باشه!!!

دیگه بسه !! زیاد خودمو تحویل گرفتم

 

التماس دعا...

قربونتون

نوشته شده توسط منظ در ساعت 7:27 بعد از ظهر | لینک  | 

Image hosting by TinyPic

سلام به همه بروبچز

محیا از خوشبختی های پارسال گفت  و از بد بختیای امسال.... حالا این چند  روز رو بخوشین به یاد خشکیدن ها......

چند روز پیش من داشتم وسایلم رو می گشتوندم که یه نامه از پارسال پیدا کردم....اینو من و الهام و فائزه  و با مشارکت فاطمه ، پارسال زنگ عربی خانم مغیثی نگاشتیم..... برا شما مینویسم که با زنده شدن خز و خیل بودن های سالهای پیش بیشتر جگرتون آتیش بگیره!!!!  و اینکه شاید روح شادروان الهام ربیع اسم خودشو بشنوه و بیاد این طرفا !!!!  برای شادی روحش اجماعاْ  !!!

تو رووووحت......

 

 

-فائزه: منذ مدةٍ  ! انا طالبٌ مع انت النامه نگاریةْ فی العربیة ، مع یاد المعلمٌ مع عین الاخضر!

-منظ : انا اکتب الجُک لتغییر حالُک!!! ....   

                    سأل من الترکی الرجل: لماذا ذهب الی السولجریّة  ؟ ؟ (  soldior )                                                جوب الترکی: للمرخصیّاتش!!!!!

_ البدبخت الجواد! ذلک التکراریةً  و انت القدیمی و التکراری و انت لا أقدرُ  أن یتکلم مع العربیة ( السوالجریّة!!!!!)

  انا اصدقُ و انت الکذبَ.... 

_ انت خیلی کلیشه ایة ....

_ خیلی باحالیم نه؟------> نحن مع الغیر!

-الهام: نعم، الرفیقی المحبوب . الصدیقة ، هولاء  المنظ و الفاطمة خزانِ ......  انَّ الخزان ضایعتینِ  الاّ    الهامُ  و الفائزة     ( مستثنی و  مستثنی منه!) و المنظ همچنانَ  یخوزُ( می خزد)

_ الالهام ُ  الرفیقة الموافق فی الامتحان و  الصف و ضایعیدتاْ المنظ و الفاطمة ----> النُخُودِ آشِنا ( آش ما)

_ الفائزة یقوزُ ( قوز می کنند) و الفاطمة و المنظ یخوزُ ( خز و خیلند) و انأ المرموزُ لأنّ انا مع تبش القلب و  انا HAVE الامتحان الدینیة  و الفقه !!

 _الالهام الجواد!! انا لا اقرأ اُ  درسی و انا لا أخوفُ  أن تریدن  فی الامتحان!!

لکنَّ انتَ الاُلاغ!!  because أخوفُ عن الامتحان.... 

_  الخفةٌ !! الخیر بک لأنَّ انا سوف ریدمانٌ و الزایمان فی الامتحان...

_ المعلمةٌ الدینی العاشقُ انتِ  لکنَّ انتِ نوفهمی و لا ریدمان فی الامتحان !!

_  هان! المنظ  لا تحزن . انَّ الله معنا...

 ~~~~~~~~~~~در اینجا صدای زنگ شنیده می شود ~~~~~~~~

النتیجة :  فی الزنگ التفریح انا اُنظر به انتِ  ..... هان! المنظ الخزیده و الفائزة  و الالهام  قوزیده و الفاطمة  تریده!!!!!!

حالا  اگه معنی بعضی جا هاشو نفهمیدین دوباره بخونین!!!   اگه دوباره هم خوندین و نفهمیدین  زیاد فشار نیارین  چون  نمیفهمین دیگه ....بیخیالش بشین و از این تیریپا ----->

در ضمن تا من نقاطیدم نظرتونو در مورد  این قالبا بگین....اینجا دیوار نداریمااااااااا

نوشته شده توسط منظ در ساعت 7:43 بعد از ظهر | لینک  | 

سلام بچه ها....

امروز  آخرین تعطیلات تابستانیمونه....حالا بیخیال

این تغییر قالب کار منه....خودم  از قالب قبلی خسته شده بودم....گشتم یه قالب خوب پیدا کنم ولی اونی که میخواستم نپیدایید.....حالا نظر شما در مورد این چیه؟؟؟!!!

متشکر

قربونتون.....تعطیلات خوش بگذره

 

 

 

نوشته شده توسط منظ در ساعت 8:4 بعد از ظهر | لینک  | 

Image hosting by TinyPic

یک ماه از امسال هم تموم شد و جمعه اولین کنکور آزمایشگاهی رو دادیم...

ولی واقعا نمیدوم  چرا بچه ها  این همه دم از پایه بودن میزنن  ولی فقط ۱۳ نفر تو استخر بودیم..... 

جاتون خالی خیلی خوش گذشت...اولش که کلی دست رشته بازی کردیم...بعد طبق سنت  خر سواری کردیم...( بازی مورد علاقه بچه های  روشنگر).....ایندفه بنده خر فائزه شدم.....همچین پرید بالا و پاهاشو دور گردن من انداخت که من بهجای دویدن در طول استخر، سر جام در جا میزدم  وبه جای حرکت طولی، در عمق فرو می رفتم... بعد که نتونستیم بریم اون ور استخر   فائزه برگشته میگه: قبول نیست

خر  من تقلبیه....نا مرغوبه.... چینیه....از افغانستان قاچاقی وارد شده

بعد محیا رفت از بالای دایو شیرجه زد.....من هم جو گیر شدم و چون چند سالی بود از رو دایو نپریده بودم ، عین این ندید بدید ها رفتم بالا...کلی هم با تشویق بروبچز مواجه شدم.....

بعد ديگه نفهميدم چي شد...فقط وقتي از زير آب اومدم بالا ديدم اون خانوومه داره ميسووته...بچه ها گفتن وقتي پريدي صداي "شلپ" ناشي از برخورد شديد شکم با آب اومد........گويا بايد متلاشي ميشدم..... ولي شانس آوردن...چون آب پر از منظ ميشد... 

اما از اول هفته:

شنبه که هيچ اتفاق خاصي نيفتاد...فقط آقاي کوپ زيادي حالش خوب بود، يه جوري که بايد يکي جمش ميکرد!

يکشنبه هم که بد تر از  شنبه..

اما دوشنبه: اول صبح که اون پايين جشن داشتيم و کلي خنديديم.... قبل از شروع کلاس، کلاس رو تزيين کرديم و چراغ و بادکنک و عکس و ..زديم  من هم با مشقت زياد ديشبش به فکر تهيه گل بودم و آخر يک دسته گل که به دلايلي  له شد، پيداييدم..

خلاصه با کلي ذوق و شوق نشستيم که عکس العمل معلمامونو در برابر تدارکاتمون ببينيم.....

زنگ اول آقاي کوپ اومد....اصلا انگار نه انگار.....هنوز نرسيده مثل هميشه اول يه ليوان آب داد بالا( البته اگه پارچ آب نبود حتما آب گلدون رو سر ميکشيد)

بعد هم يه جوري که "حالا که چي" به ما نگاه کرد و خودشو برامون گرفت....کلي ضايعمون کرد....تازه پشت تخته براش شکلات چسبونده بوديم.....تا شکلات رو ديد تخته رو برگردوند تا ما ضايع بشيم.....همون موقع خدا خواست و يه بادکنک با صدايي مهيب ترکيد...آق معلم انقدر ترسيد که مي خواست مثل دخترا جيغ بزنه....من که کلي حال کردم  هرچند که...........

زنگ بعد آقايK1 داشتيم: اومد و تا تبريک روي تخته رو ديد بايه حال عرفاني گفت: يه خوابهايي هست که آدم هميشه يادش ميمونه.....اون موقع که بچه اولم مي خواست به دنيا بياد  خواب ديدم تا بچه رو از شکم مادر بيرون آوردن ، دادن به من و گفتن برو بشور..... علما بهم گفتن با فلان آب بشور که آب کوثر بود....بعد بهم يکي رو نشون دادن و گفتن اين اسم رو روي بچت بگذار....( حالا داشته باشين که K1داشت با يه حال معنوي حذف ميزد) بعد گفت: من  بچم پسر بود ولي  تو خواب بهم اسم دختر پيشنهاد دادن!!!!! ( اسم توي خواب "اطهره" بوده  و ايشون اسم پسرش رو  "محمد علي گذاشته)

زنگ بعدش همه بچه ها داشتن بستنی می خوردن که آقای بیگی اومد تو کلاس ... 

گفت خودتون بستنی می خورین به من نمیدین!!!؟؟...گفتیم : ما که به شما هم دادیم....گفت: نه، کی؟!!(یه جوری که من بستنی می خوام)...بعد بچه ها رفتن براش بستنی آوردن...گفت من الان نمیخورم...میذارم هر وقت مال شما تموم شد  اون موقع می خورم که دل شما آب بیفته  بعد موقعی که بچه ها داشتم جزوه مینوشتن با سر و صدای زیاد و جلب توجه  یه مشت شکلات از رو میز برداشت ریخت تو جیب پیراهنش .....بعد وسط درس هی تیکه داستان بیخود تعریف کرد که فقط وقتی خودش بگه آدم میخنده....یه ربع مونده به زنگ گفت این بستنیه آب شده  ...من نمیخوام( از اولش هم بستنی نمیخواست).....بعد هم که زنگ خورد همه شکلاتا رو از تو جیبش در آورد  ریخت رو میز 

البته ایندفه انگار حالش زیاد خوب نبود....چون تخته رو هم مثل همیشه از جا در نیاورد تا سرش جیغ بکشم !!!

چهارشنبه: صبح دوباره آقای کیوان از خواب پریده بود و دویده بود اومده بود سر کلاس....اگه بدونین چهارشنبه ها (صبح) صداش چه جوری میشه.....هم اکو میشه هم انگار صدای پدر بزرگشه..!!

زنگ بعد شاه مثل همیشه شوموس و سرمایی اومد سر کلاس.....تا بچه ها کولر روشن کردن ، گفت چون اون کلاس کولر روشن کردن  ،من سرما خوردم.....و بچه ها کولر که خوبه، پنکه رو هم روشن نکردن!!.....حالا ما اینجوری بودیم و هم اینجوری اما مجبور بودیم اینجوری باشیم

این سرمایش  گرمایش کلاس هم بساطیه....اولش که اون پنکه ها( به قول بیگی  ماله جنگ جهانی اول) بود که هم صدا تریلی میداد هم گرمایش تولید میکرد....اون کولر ها هم که مثل آدم در حال اغما میمونن.....بالاخره مدرسه رفت خرج کرد کولر خرید....ولی از کولر هاش بوی طویله در میاد....اون دفعه آقای بیگی اومده میگه اینجا گوسفند نگه میدارین!!....خلاصه این معلما حق دارن که با وجود این بوی خفن به دخترا بد بین بشن!!!

داشتم میگفتم:

زنگ بعد آقای پورسعید بدون هیچ تنوع و مثل همیشه اومد....کلا کلاساش بیشتر ساعت خوابه تا گسسته...مثل مادر بزرگهای مهربون می حرفه و ما میخوابیم....فقط اون دفعه جالب بود که دیر اومد...بعد  باشلیدن  خودشو کشید سر کلاس ....بچه ها گفتن خدا بد نده...چی شده؟!

یه دفعه چند رنگ عوض کرد و بعد با رنگ سرخ یا همون لبو   گفت : من یه عمل جراحی کوچیک روی شصت پام داشتم و  دوباره رنگو وارنگ شد!!!

زنگ بعد من با فائزه داشتیم به روش پرتاب لنگه کفش  مثلا دعوا میکردیم.....یه تیریپ فائزه رفت تو چهارچوب در وایساد..منم پشتم بهش بود.....کفشمو پرتابیدم.... ولی وقتی برگشتم به جای فائزه K1تو در وایساده بود....کفش منم  همون پایین پاش....انقدر بد نیگا کرد که می خواست ما ۲ تا رو با نگاه بخوره....

بعد ما ۲ تا از رونرفتیم و همچنان دعوامون ادامه داشت...البته به جای لنگه کفش  جامدادی ....

فائزه با جامدادیش زد توئ سرم و صدای قابلمه مسی داد....یه دفعه همه برگشتن و K1هم اینجوری بود

بعد دوباره ما ۲ تا داشتیم تو سر و کله هم میزدیم  که  K1 به فائزه گفت: خانوم شما اشکال دارین که انقدر  حرف میزنین!!!....فائزه  گفت: نخیییییییییر...من مشکل دارم( با چشم منو نشون میداد )  بعد یه دفعه K1ترکید از خنده

پنج شنبه هم آقای کوپ گفت معلوم نیست توی شهریور کلاس داشته باشیم یا نه....( بقیشو هم نمینویسم که چی شد!!)

 

آخ راستی یادم رفت که بگم OFFکنین بعد بخونین...

بعدشم من شرمنده ام که دیروز نشد آپ کنم.....آخه رفتیم بیرون!!

در ضمن  این چند روز رو چلوندم تا از توش چیز قابل نوشتن در بیاد....دیگه در مورد کیفیت مطالب بهم  غر نزنین

شاد شاد باشین.....فعلا 
 

نوشته شده توسط منظ در ساعت 12:18 بعد از ظهر | لینک  | 

Image hosting by TinyPic

اول اینکه ولادت امام علی و روز بابا رو به همه  پدرا و پسرا   ،  مخصوصا  معلم های عزیزمون  تبریک میگم....

دوم اینکه  در  آغاز فعالیت خاک روبی از وبلاگ  فعلا  علی الحساب این عکس رو داشته باشید تا  جمعه عین آدم آپ کنم........( این عکسه که تپوندم اون بالا در بر دارنده  حرف یکساله هممون هستش!!)

نوشته شده توسط منظ در ساعت 2:11 بعد از ظهر | لینک  | 

Image hosting by TinyPic

من دیگه چی میتونم بگم!!! 

نوشته شده توسط منظ در ساعت 6:15 بعد از ظهر | لینک  | 

 Image hosting by TinyPic

هر جا که می رفتم به جز اینجا یه دونه از اینا بود.....

حالا اینجا هم هست....!!

هر کی میخواد برای تیم ملی آرزوی موفقیت بکنه  بره خودش بکنه.....ما اینجا جا برای این سوسول بازیا نداریم!!!

 

نوشته شده توسط منظ در ساعت 6:2 بعد از ظهر | لینک  | 

Image hosting by TinyPic

اردو رو دوست دارم هنوز  

 چون بازی و خنده داره

آب بازیم توی حیاط

وای خدا چه کیفی داره

اردو رو دوست دارم هنوز

فشم باشه یا نباشه

وقتی که جایی نداریم

زیر بارون جای ماشه

پیاده با هم می رفتیم

همموم توی خیابون

که بمونیم شب و اینجا

زیر نم نمای بارون

اردو رفتیم توی رویا

تا ابد می مونیم اینجا

تو سرابه یا تو خوابه

رفتنم به آسمونا

کلاس سوم هم گذشت

خاطره هاش موندنی گشت

با هم بودیم چه کیفی داد

وای خدا جون چه زود گذشت

دل من تنگ اون کلاس

درسا و امتحان ما

هفته آخر شده و

موقع دل کندن ما

هفته آخر ماها

دلمون تنگ شماها

نمی خوایم از هم جدا شیم

تا ابد بمونیم اینجا

خدافظی می کنیم ما

کاش ببینیم همدیگر را

آخه من طاقت ندارم

نباشم پیش شماها...

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

نمیدونم...

نمیدونم شاید هفته آخر هفته آخر اینجا هم باشه و با تموم شدن ۳ سال دبیرستان در تخته سیاه هم تخته بشه...

من خودم اصلا دوست ندارم اینجوری بشه ...ولی..............

( اگه قرار بشه  دیگه تخته سیاهی وجود نداشته باشه، مطمئن باشین بعد از امتحانا آخرین مطلبش رو می نویسم و بعد دیگه خداحافظ....)

 

نوشته شده توسط منظ در ساعت 7:43 بعد از ظهر | لینک  | 

بالاخره میریم شمال و....عشق و صفا!!

 هر لحظه ممکنه سیل بیاد یا اتوبوس volvo بچپه یا یکی بره زیره تریلی یا رانش زمین در محل هتل ما اتفاق بیفته یا.........ولی با صدقه ای که آقای K1 برامون داد....!!

دیگه!!!!!

و جوانان خوشدل چه ها می خواندند:

می خوام برم دریا کنار                           دریا کنار هنوز قشنگه

می خوام برم به سبززار                           شالیزار خیلی قشنگه

عاشق جنگل و بوی ساحلم                    هوس یار و دیار کرده دلم

عاشق جنگل و اون نم نم بارون دلم          هرجا باشم دیگه ویرونه دلم

 ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

یه چند تا جک در آستانه  رفتن به شمالستان :

ـ یه روز یه ترکه میخواسته بگه : آی  الهام! ، زززنبوور.....................میگه: هانیه! ، monzooooo!!!

ـ یه  بار یه ترکه میخواسته از مدرسه زنگ بزنه به سرویسش ، هول میشه  ۱۱۰ رو میگیره!!

- معلم : من  یه دانش آموز بامزه دارم که همیشه هی میگه خانم تیتره این مطلب چیه!!!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

و این هم مطالبی از یه آقای پرسپولیسی سر کلاس ما!! :

-می دونین ردیف اول ۳۰نما  مال کیاست؟................عمله ها!

ـچه سانسی میرن؟!....................۱۱ تا ۱

ـحالا چرا اون سانس؟!..................کار تعطیل میشه میرن ۳۰نما ناهار بخورن!

ـ غذای جوادا چیه؟!........................ساندویچ کالباس با نون اضافه!

ـجوادا چه سینمایی میرن؟!.............آستارا!

 

 

 

نوشته شده توسط منظ در ساعت 3:50 بعد از ظهر | لینک  | 

<---------می دونین این کیه!!؟

ما آدمای بی جنبه تا چشمون به ۲ تا دبیر آقا می خوره ،خزو خیل میشیم ،میره....!!

بروبچز یکی پس از دیگری سوتی میدن....

همین امروز اول با آقای K1  کلاس داشتیم.یه سوال خیلی تابلو از F1 کرد . F1هم بد جور سوتی داد . K1هم تا آخر کلاس هر کی هر چی می گفت،تیکش رو به F1مینداخت.....

زنگ بعدش شاهمرادی کلی شوموس و مهربون بود و دیگه هیچی جز این نمی تونم دربارش بگم...!!

زنگ منزل که خورد کلی من و F1 و E1روی میز زدیم و جیغ و سوت و......بعد رفتیم دم در شروع کردیم به غیبت کردن در مورد دبیرین محترم!!......وسطش زهرا به F1گفت هرچی باشه K1خیلی بهتر از شاهمرادیه!!!!F1هم مثل پلنگ زخمی بلند بلند جملات زیر رو به زبون آورد:

اگه دستم به این K1  الاغ برسه ،خفش میکنم!!! الان میرم دم در دستشویی میگم: یا الله  ....یا الله...

(*این ۲ تا دبیر تا زنگ میخوره میدون میرن دستشویی!!)

بعد هنوز حرفش تموم نشده بود که برگشتیم دیدیم K1 چهار تا قدم جلوتر از ماست و نیشش تا بنا گوشش بازه!!!

خیلی بد شد ! ...نه؟!

( در ضمن این پست رو فقط به خاطر هانیه و فائزه نوشتم....)

نوشته شده توسط منظ در ساعت 4:7 بعد از ظهر | لینک  | 

Image hosting by TinyPic

قرار بود بقیه بروبچز رو هم معرفی کنم.....اینم غاطمه و فرشته و عرفانه --------->بدون شرح

  (بقیشون بعدا)

فردا سیزده رو خوب در کنین.......همین!!!

نوشته شده توسط منظ در ساعت 5:58 بعد از ظهر | لینک  | 

Image hosting by TinyPic<------تلاش خودم تنها (کسی هوس نکنه به پای خودش بزنه...)

دیدم سال نو نوشته های دوستان هم نو شده و همگی به مطلب دزدی و دو دره بازی و کپی پیست رو آوردن......لذا من هم در ادامه حرکت متحولانه دوستین٫ گشتم و این مطلب رو از یه جا کپ زدم....خداییش مطلبش جالب انگیزه :

اندر باب وبلاگ‌خوانی و کامنت‌نویسی
فرض کنیم شما مطلب مهمی در وبلاگ تان نوشته‌اید مثلاً در مورد «نحوه شکافت هسته‌ای و عملکرد پوزیترون‌ها در اتم‌های پلوتونیوم و بهره‌وری از آن در صنایع هسته‌ای» (!) ببینیم منهای آنان که مطلب را می‌خوانند و نظر منطقی و محترمانه می‌دهند، برخورد هر طیف از وبلاگ‌خوان‌‌ها و کامنت‌های آنان نسبت به این مطلب چه خواهد بود:




● جوات‌نویس‌ها:

آقا دمت قیژ... خیلی حال کردم با این مطلبت. خیلی ملس بود. مام تو نمیری با این هسته مسته‌ها حال می‌کنیم. مخصوصاً فصل زردآلو که میشه میزنیم ددر تو ولایت بابا ننه اینا، تو باغا تیریپ عشق و صفا. خواستی یه میل بزن حاجیت، همه جوره وانتتیم دربست.



● سریش‌بلاگ:

سلام وبلاگ باحالی داری، به منم سر بزن.



● سیاسی‌نما‌ها:

این مساله برمی‌گرده به پذیرش قطع‌نامه‌ی آژانس اتمی. به نظر من این البرادعی خودشو فروخته وگه‌نه تولید بمب اتمی به این سادگی نیست که شما نوشتین. خیلی از کشورای پیشرفته الان بمب اتمی دارن و اصلاً از این روشی که شما گفتین استفاده نمی‌کنن.



● سکسیاسی‌نویس‌ها:

شکافی که بهش اشاره کرده بودی همون جریه که تو ]...[ ملت ایران افتاده. خاک تو سرتون بدبختای توسری‌خور که هی جر می‌خورین و هیچی نمی‌گین. این قدر بمب اتمی بهتون ]...[ کردن که همگی شکاف خوردین. بی‌عرضه‌های ]...[!



● سریش‌بلاگ:

سلام وبلاگ باحالی داری، به منم سر بزن.



● سانتی‌مانتال‌ها:

وا شما چقد خوب می‌نویسین. ولی خیلی بده که اون پوزیترون‌ها شکاف بخورن چون دردشون می‌گیره و اوخ میشن. من خیلی به این موضوع حساسم. مامانم هم میگه ولی دست خودم نیست.



● ماشین‌های فحش‌بافی:

وبلاگت خیلی...میه! معلومه از اون بچه سوسولای درسخونی هستی که همیشه سرشون لای درس و مقشه. بیخی بابا توام با این نوشته‌های...!



● افسرده‌ها:

آه این چه زندگی سگیه آخه؟ من چرا همش دپرسم؟ این مطلب تو رم خوندم دیگه بدتر شدم ایشششش...



● آگهی‌های بازرگانی:

سلام دوست عزیز. سایت پشمک راه افتاد. خفن‌ترین سایت دنیا! در این سایت ما چت، فال حافظ و تالار گفتمان و طالع بینی ازدواج و دوستیابی و برای اولین بار طالع بینی کف پا و کلی مطالب خفن داریم. آدرس ما: اچ تی تی پی...



● ادبیاتی‌‌نماها:

شاعر می‌فرماید: دل هر ذره که بشکافی/ آفتابیش در میان بینی. آری دوست من! شاعران گران‌مایه‌ی ما سال‌ها پیش به این موضوع اشارات گهرباری داشته‌اند و ملمعات و مسجعات و مشعشعات آنان نشان از دانش بالای ایرانی در این باب دارد که فرنگیان از آنان آموخته‌اند و تکرار آن توسط شما، ژاژ خائیدن است.



● سریش‌بلاگ:

سلام وبلاگ باحالی داری، به منم سر بزن.



● بیزنس‌چی‌ها:

سلام عزیزم. چطوری خوبی خوشی؟ میخوای از راه اینترنت کاسبی کنی یه سر به وبلاگ ما بزن ما دنبال چند تا یار برای گولد کوئیست میگردیم. شمام بیا مفت هر ماه فقط پول بذار جیبت. باشه جونی؟ منتظریم. بابای.



● کمونیست‌‌نماها:

در مورد شکاف میان طبقه‌ی پرولتر که نوشتید، این توطئه‌ی امپریالیسم است. اما آگاه باشید شکاف انداختن آنان میان پرولتاریا همچون تازیانه بر دریا زدن است. آری پرولترهای جهان جز زنجیرهایشان چیزی ندارند از دست بدهند. متحد شوید و نگذارید امپریالیسم میان شما این گونه شکاف بیندازد.



● فمنیست‌‌نماها:

همون بهتر که پروژسترون از هم شکافته بشه و قطبای مثبت و منفیش از هم جدا بشن. همون بهتر که این وابستگی ننگین و استثمارگرانه به استروژن و این کوفتی‌ها از بین بره. همون جورم تو دنیای بدون مرد هم میشه زندگی کرد. زنده باد زنان. نابود باد مردان. پیش به سوی دنیای بدون مرد.



● دخترانه‌ها:

امروز با گلی جون رفتیم بازار صفویه. یه ادوکلن دیدیم فرانسوی بود. یاد مادام کوری افتادم. الان این مطلبتونو که خوندم یاد اون جریان افتادم. (لول)



● خاله‌زنک‌‌ها:

سلام آقای دانشمند. می‌بینم که انیشتین شدی واسه ما. فیزیک پیزیک می‌لمبونی. تو رو خدا تو یکی واسه ما فرضیه مرضیه نده. اگه راست میگی خودت چرا بمب اتم درست نمی‌کنی؟



● پشه‌ها:

سلام دوست عزیز. شما فکرای احمقانه‌ای دارین. البته با بخشی از نوشته‌هاتون موافقم اما حرفاتون احمقانه‌ست. امیدوارم دلخور نشده باشین. اونائیم که اینارو می‌خونن خرن. البته خیلی ببخشید ها.



● هردمبیل‌ها:

چطوری گامبو؟ بابا تو هم که اتم متم می‌ترکونی که! نفهمیدی فوتبال چند چند شد؟ خودمونیم ولی چه میکنه این زیدان. عصری با بر و بچ می‌خوایم بریم استخر. پایه‌ بودی میل بزن.



● جوجه هکرها:

من وبلاگتو هک می‌کنم. اگه راست میگی و مردی برو به این صفحه یاهو بعد وارد شو تا اونجا بهت بگم.



● سریش‌بلاگ:

سلام وبلاگ باحالی داری، به منم سر بزن...!

                                     ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

در ضمن قسمت نظرات این پست رو غیر فعال کردم که هم نامردی نشده باشه و هم شما نخواین ۲ بار قاطی بچه باحال ها حساب بشین......لطف بفرمایید اگه خواستین نظر بدین در پست قبل بتایپین!!!(راهی برای بالا نشان دادن تعداد کامنت ها !!)

                                  ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

بار معنوی مطالب : الان همه بروبچ رفتن ولایت آب و هوا  سرزمین مادریشون رو بخورن ٫ برا همه از خداوند منان سلامتی و موفقیت و ازدیاد وقت و شادمانی و نشاط  خواهانم...

نوشته شده توسط منظ در ساعت 1:31 بعد از ظهر | لینک 

خبر از بها میاد                         گل به گل خونه میاد

لحظه اول سال                       خوشحالی باهاش میاد

سال نو با دلی شاد                 شادی به دنبالش میاد

سفره هفت سین ما                 گرمی عید و میخواد

باسلام به سال نو                    عید  شما  مبارکه

روز  میلاد  بهار                         فصل شما مبارکه

سر هفت سین بشینیم            دوباره باز دعا کنیم

به امید سالی خوب                 خدا رو باز صدا کنیم

این شعرو اول هر زنگ خوندیم.....حالا کی جرات داره اعتراف کنه که هنوز حفظ نشده!!!!!( البته از حافظه هایی که شما دارین نمیشه توقع داشت که تونسته باشین حفظ کنین!!!)

در ضمن من هنوز تو کفه این استقبالی که از پست محدثه شد٫ موندم!!!!!

شاد شاد شاد شاد باشین.......سال نو هم دوباره مبارک

(این پست  با تلاش منظ و الهام )

 

نوشته شده توسط منظ در ساعت 7:8 بعد از ظهر | لینک  | 

آخه بلد نیستی مگه مجبوری دینامیت بخری خودتو بترکونی؟!!

این جوونای ندید بدید هر چیز جدیدی می بینن خیال می کنن لپ لپه .....!! نکه ۴ تا لپ لپ خریدن و شانس بد به جاییشون صدمه نزده،حالا دینامیت هم که می یوفته دستشون نخشو می کشن خیال می کنن اینجوری درش باز میشه صدا میده!.....نه جانم ! اونجوری به جای دینامیت همه هیکلت صدا میده....فتیله دینامیت رو که آتیش زدی باید بندازیش کوچه پشتی، خودت در بری. تاصداش بیاد و بخندی و ترکش هاش نصیب یه بد بخت دیگه بشه!!

این صدا و سیما به جای اینکه هی آدم لت و پار و شل و پل و کر و کور نشون بدهباید فرهنگ استفاده از این آت آشغالهارو یاد مردم بده تا انقدر جواد بازی در نیارن ....

خداییش سر و صدای ترقه اگه همراه با آسیب های اونجوری نباشه ۳۰۰ ولت فاز میده. مخصوصا اینکه آدم باهاش معلم فیزیک بترسونه!!!!

(فلش بک ------> )

.....بله.چندی پیش به همراه جمعی دبیر و دربون و آشپز به دهات مدرسمون(لالون) جهت عوض شدن آب و هوا و رفع خستگی و تفریح، سفری داشتیم.

قبل از رفتن کلی به این چند تا دبیر اصرار کردیم که باهامون بیان و بالاخره اونها مخصوصا دبیر  فیزیک با تریلی تریلی کلاس گذاشتن و منت و اینا راضی شدن که بیان...

ما هم شاد بودیم که با این ۳تا معلم زبان و ادبیات و فیزیک دیگه چقدر می حالیم....

و واقعا هم چنین شد: خانم فضلعلی که همیشه تا نیمه شب بیداره و به کارهای اینترنتی خودش رسیدگی می کنه ،اون شب برای سورپرایز کردن ما هنوز نرسیده پتوی مخصوصش رو برداشت و رفت خوابید!!!

خانم راد رو هم که اصلا نگو...رفت کنار شوفاژ نشست و چون خودش سردش بود از اول تا آخر به هرکی لباس آستین کوتاه تنش بود گیر داد!!

خانم شفیعی که از دیدن فعالیت بیش از حد ۲ همکار خود کمی حسودیش شده بود، مسواک نزده رفت خوابید تا از خانم فضلعلی پیشی بگیره...

....صبح ، بعد از برگزاری کلاس فیزیک در اردوی تفریحی، رفتیم بالای کوه برف بازی...

چون به ما دانش آموزان خییییییییییلی! خوش گذشته بودتصمیم گرفتیم کمی کلوله های برف رو به معلمامون پرتاب کنیم تا به آنها هم خوش بگذره!!

خانم راد و فضلعلی کمی تا حدودی پایه بودن اما بشنویم از دبیر فیزیک:

ایشان در ابتدای مسیر دژی با پایه های محکم دور خود ساخت که بگه یه جای کار من هم پایه داره!!!

ما هم مجبور شدیم از اندک راههای موجود با گلوله های برف(همچون کودکان فلسطینی!) به حوضه استحفاظی ایشان بتازیم.....خانم شفیعی در اینجا  جنبه بالایی از خود نشون داد و همون موقع در نرفت!!! بلکه یه دقیقه بعد در رفت!!!......برو بچز هم متفرق شدن.

اینجا بود که کودکی هشیار ، جوانب کار را سنجیده و به همراه جمعی دوستان در کمین سوژه نشست.

سوژه مورد نظر بعد از اینکه دید همه پراکنده شدن، از پناهگاه بیرون اومد و با دبیر زبان مشغول قدم زدن در برفها شد. یه دفعه از طرف کودک هشیار سیگارتی جلوی پای اوشون انداخته شد .....همه جیغ کشدن و خانم شفیعی شانس اورد که کفشش نترکید!!.....اما بنده خدا مثل چی ترسید و چون دید ضایست ،بر شدت اخم خود افزود.  و طفل صغیر رو تهدید کرد و باهاش قهر کرد....

(در اولین جلسه فیزیک اورا پای تخته برد و سوال پیچ کرد . اما چون کودک جوانب کار رو سنجیده بود درس را جواب داد و حال معلم از اینکه نتوانسته بود حال دانش آموز را بگیرد ، گرفته شد...)

و اینگونه بود که این ماجرا درس عبرتی برای تمام دبیران مهربون شد تا با دانش آموزان راه بیان...وگرنه اونا براشون دارن(از گلوله برف بگیر تا موشک و خمپاره و تی ان تی!)

( ------>دیگه فلش بک تموم شد)

پس چهارشنبه سوری هم خوبه هم تنوعه . به شرط اینکه ............؟!

نکته اخلاقی: احتیاط شرط عقل      تفریح شرط زندگی         ترقه چاشنی تفریح

                                         **************************

از معلمامون قبلا به خاطر همکاریشون تشکر کرده بودیم ...

                                        **************************

اینکه این چند وقته من  کجا بودم و چرا این وبلاگا انقدر در به در بود ٫ بحثی است که در حوصله جمع نمی گنجه و توی وبلاگ خودم توضیح میدم.....اما مهم اینه که بالاخره آپ کردم.....تازه این چند وقته تایپم هم کلی کند شده بود ...پدرم در اومد

                                       **************************

الهام جون٫ تو توی اون اردو که همش خواب بودی.....وبلاگ رو هم که هیچی.....چشم منو دور دیدی پای هر چی رفیق فابریکه اینجا باز کردی...........حالا تورو خدا فعالیتت گل نکنه همین الان آپ کنیا!!   ....بذار ۴تا هم که شده برا این پست نظر بدن دلم خوش باشه

                                      **************************

 آخه زندگی چرا انقدر بی معرفتتتتتتتتتتتتتتتتی....!!

نوشته شده توسط منظ در ساعت 5:51 بعد از ظهر | لینک  | 

آغاز ترم جدیده و من با هر بد بختی که شده عزم خود را جزم کرده و این پست را آماده کردم.....

اگه می بینین که دیگه میز به میز نیست و نام ونشانی از برویچز برده شده تقصیر خودتونه که هی جاهاتونو عوض می نین!!!

 الهام و نيييييييم : از جمله پيشكسوتان در زمينه وبلاگ داري و اعتياد به چيزاي روان گردان و روابط عمومي بين المللي و ايناست . در برقراري ارتباط و جو سازي و حرف مفت زدن به خصوص در زمينه ....استعداد بالقوه فراواني داره .اداره مخابرات و پست و تلگراف كلاسه و همه نامه ها سر كلاس به فرد مذكور ختم ميشه.  شعر در پيت هم زياد از خودش در وكنه.بعضي اوقات هم كه يه جوريش ميشه براي بقيه قافه مي گيره تا نازشو بكشن . كلا آدم تابلو و. شاد و جالبي هستش.در تمامي امورات پايست . اگه نباشه كلاس رو هوا ساكت مي مونه . دلش با ظاهرش يه فرقاي اساسي داره و روحيتاً حساس تشريف داره ....يه ساعت سواچ هم داره كه اگه نداشت معلوم نبود با چي كلاس ميذاشت....(آخه.............................؟!!)آره؟ تازه : با اين همه نييييم نييييييم آپ كردنهاش( وسط امتحانا) كلي همشو خوب داده...فقط اينجا برا من و شما ناله مي كنه....!!

مشكات :اين يكي خارجكيه!!از وقتي دو قدم اونورتر خاك پاك ميهن عزيزمون قدم گذاشته كلاسش كلي بالا رفته و الكي هر كسي رو تحويل نمي گيره(مخصوصا اون اوايل...)خيلي ساده و مهربونه و اون موقعها كه من بچه بودم يادمه گوشت زياد دوست داشت !!

محيا : علامت اختصاريش             هست و در طراحيدن و كشيدن و خريدن و پيدا كردن و تبليغيدن و مبادله كردن اين عكسا استاده.........همينجوري نگاش كني مي گي چقدر ساكته ولي اگه همونجوري نگاش كني مي فهمي چقدر آب زير كاهه!!!ذهن خلاقي در زمينه هاي مختلف داره و قاطي بروبچزشون كه هست كلي با حاله !!

شيما :2(خيلي خيلي خيلي)ساكت تشريف داره و هيچ وقت هم مقنعه اش رو در نمياره( به جز زنگ ورزش)

زهرا .خ: دم دستش هيچگونه كتاب . دفتر.جزوه و اينجور چيزا رو نمي توني پيدا كني .!!چون قبل از اين كه تو پيداشون كني اونا رو گاز زده  توي دهن خيسانده(تا ويتامينهاش خوب جذب بشه) سپس جويده  روش هم يك ليوان آب نوشيده و الان در مرحله هضم به سر مي بره....يكي نيست بهش بگه انقدر نخور.دلدرد مي گيري(ولي انگار سيستم بدنش نقص فني داره و اين جور تنقلات بهش مي سازه)

البته اين بشر به جز آنچه گفته شد به هيچ چيز ديگر (موسيقي . فيلم و سينما.فوتبال.اينترنت.آنترنت. هنر.رمان و ...)هيچ عتاقه اي نداره و هر كار ديگر جز خوردن رو اتلاف انرژي و وقت مي پندارد.

زهرا (ق) : خب اون چيزي كه مسلمه اينه كه نشستن بغل اون بغل دستي تاثيرات فجيعي روي آدم ميذاره...ولي نسبتا روابط عموميش بهتره و دختر خوبيه....از نظر صدا هم كه ديگه نگوو!!

فاطمه(خ): خيلي مسائل رو جدي ميگيره ودر مورد هر چيزي خيلي هم نظر ميده هم حرص و جوش مي خوره هم غر ميزنه .....يه پيرزن تمام معنا وسط اين همه جوان دانش آموز!!

فاطمه (ه):مدافع فوتبال خوبيه ...ولي جديدا به هيچ چيز غير درس توجه نمي كنه !!

طاهره:كلا آدم مشكووكيه....خيلي هم خونسرده امسال هم يه موتور نمي دونم به كجاش بسته و به سرعت باد داره شاگرد اول مي شه ....بعضي وقتا هم تيكه هاي با حالي مي ره(اين كه الآن تو گفتي يعني چه؟؟!!!!)

عطيه(ك):از اون  ليورپولي هايه  با مزه و موفرفري و بي تعصبه !1و توي اين وبلاگ سعادتي بس عظيم و دست نيافتني نصيبش شدو با علي كريمي اشتباه گرفته شد!!

هدي: همه تيمهاي فوتبال جهان رو يك به يك درو كرده و اخيرا هم داره به دست نيافتني ترين آرزوهاش مي رسه.....كلا اخلاقا بايد باهاش راه بياي.....اگر چنين بكني خيلي بچه با حاليه...در غير اين صورت هر چي ديدي از چشم و گوش و دست و زبون خودت ديدي....

نيلوفر:اولش نمي فهمي ولي آخرش مي فهمي كه خيلي با مزست....علاقه زيادي به ليس زدن تخته قبل از ورود دبير محترم حسابان داره...خيلي خوب از وقتش استفاده مي كنه و هميشه زنگ ناهار نماز هم ناهار مي خوره هم نماز مي خونه هم آلوچه مي خوره هم تکلیف می نویسه هم تخته پاک می کنه و از همه مهمتر اینکه مو به مو و بدون هیچ گونه کم و کاستی همگان رو از اتفاقاتی که خارج از پنجره آهنین کلاس رخ میده ، با خبر می کنه و گزارشگر خوبی به زبان عربی میشه!!!

اون چند نفر باقیمونده هم فعلا در مرحله تایپ به سر می برن....زود تر از دفعه قبل می فرستم!!!

هشدار: مسئولیت مطالب نوشته شده با نویسنده نیست و لطف نموده و بیخ ریش یکی دیگرو بچسبین(کلیه حقوق من محفوظ است!!)

نوشته شده توسط منظ در ساعت 8:21 بعد از ظهر | لینک  | 

الهام انقدر فعال باشه و ما هیچی!! وجدان درد گرفته بودم...

ناگهان پـــــرده بر انداخته ای ، یعنی چه؟
مست از خانه برون تاخته ای ، یعنی چه؟
"
حافظ"

~~~~~~~~~~~~~~~~
ناگهان پـــــرده بر انداخته...." ای ، یعنی چه؟"(!)
مست از خانه برون تاخته..." ای ، یعنی چه؟"(!)

عشق شون پت ، وَزده چنبـــــــره بر زندگیـم
سهم دل، خشکه نپرداخته!..."ای یعنی چه؟!"

ای کَیانـــــــــوش که با مـــــا وَزده شطرنجی
شـده چُلمنگ و فقط باخته!..."ای یعنی چه؟!"

نَوَدیدی کــــه "سحـــــــرناز" به روی "لیلــون"
باز هم خنجـــــر خود آخته؟!..."ای یعنی چه؟!"

وا وَکن چشم و وَبین گرد نخــود چی فوکولَه!
کــار ِ ای "دو برره" ساخته!..."ای یعنی چه؟!"

"
بوالفضول الشعـــرا" حافظ طنز است و "بگور"
پیش او لُنـــگ وَ یَنــــداخته!..."ای یعنی چه؟!"

هر که پنداشت تــو تعریف ز طنـــــزت فوکولی!
فعل معکــــوس تو نشناخته!..."ای یعنی چه؟!"

شاعر: خودش

 زیاد خودتونو اذیت نکنید . امتحانا بالا خره تموم میشه...

از اینکه بعد از اون مطلب کذایی الهام همه فعال شدن و کمی تحویل گرفتین متشکریم . ما هم  یه دوپینگ کردیم و نییییییییم!! 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

در هنگام استفاده از اینترنت (چت کردن)بر اعصاب خود مسلط باشید. وگرنه....

 

(منظ/منز/منض/منذ/ monzo)

 

نوشته شده توسط منظ در ساعت 9:54 بعد از ظهر | لینک  | 

075225.jpg

شب یلدای همتون مبارک باشه

 قابل توجه خرخون های محترم:امشب می تونین ۱ دقیقه بیشتر تاریخ بخونین!!

هیچی نمیگم تا مطلب الهام رو بخونید و برای جفتمون نظر بدین....

فقط اگه دوست داری بیشتر در مورد شب یلدا بدونی میتونی اینجا رو ببینی!

نوشته شده توسط منظ در ساعت 2:4 قبل از ظهر | لینک  | 

 

-قرار بود در این پست ادامه معرفی بروبچ کلاس رو بنویسم اما به دلیل جدید بودن مطلب زیر خواستم به روز باشم و بعدا حتما از خجالت بقیه در میام .

عرض به حضور شما که امروز اندر باب گرفتن چاه دستشویی های دم کلاس چند تن عمله کار ماهر و ریتمیک ! (توی یه پست از ریتمیک هم براتون می گم...) به مدرسه ما اومدن....

ماجرا از اون جایی شروع شد که در هفته پیش هر دبیری به دستشوویی می رفت ، احتمالا ساعتش می افتاد توی چاه و در فقدان زمان سنج ، حدود ۱ ساعت بعد می اومد بیرون .!!!

تا اینکه امروز زنگ اول صداهای ناهنجاری از توی دستشویی به گوش میرسید که واقعا آدم نمیدونست اینا صدای چیه! . بعد از ۸۵ دقیقه تحمل این وضع، زنگ تفریح یه نفس راحت کشیدیم . اما چشمتون روز بد نبینه....

در ابتدای زنگ جبر یک دستی نمیدونم از کجا ، اومد و در کلاس ما رو بست . بعد به ترتیب چندین کله عمله شیک ، از مقابل پنجره در کلاس عبور کرد و به علت کوتاه بودن قد چندتاشون، فقط بیل و کلنگشون معلوم بود. حالا اینا هیچی..

یه خورده که گذشت دیدیم کلاس داره می لرزه  و صداها چنان می نمایاند که هر لحظه امکان بیرون آمدن کلنگی از وسط تخته وجود دارد... تازه به ریتم این صداها عادت کرده بودیم  که موج دیگری از اصوات به آن صداهای قبلی اضافه شد . اول من خیال کردم بیرون دارن آب هویج می گیرن اما با توضیحات دوستان عزیز متوجه شدم  که این صدای آبمیوه گیری نیست بلکه صدای ماشین تخلیه چاه است که در حال انجام وظیفه می باشد . تا آخر زنگ جبر این موزیک آرامبخش زیر صدای معلم بود اما زنگ تفریح خبری از آن نبود!!!

زنگ بعد با اطمینان خاطر که همه سر و صداها تموم شده رفتیم سر کلاس. شاید۵ دقیقه هم نگذشته بود که اولین کلنگ آن کارگر شریف ، بر یه قسمتی از دستشویی فرود آمد و به دنبال آن کلنگها به طور متوالی بر زمین می خورد . واقعا توصیف آن صدای دل نواز از توان من خارج است...

اندکی بعد انگار یکی آن زحمت کشان جامعه را عصبی کرد. به حدی که دیوار کلاس که خوبه، داشت همه مدرسه داشت میریخت پایین ... اون وقت ما دینی داشتیم . صدای معلم هم که رسسسساااااا  !!!

کاملا متوجه تک تک کلمات معلم میشدیم . مخصوصا آن زمان که عمله ها با عصبانیت کلنگها رو به لوله شوفاژ می کوفیدند و آنهارا از جا در می آوردند.

جاتون خالی...

البته عمله ها حق داشتند، که برای آسانی کار و افزایش فضای کار ، دیوارهای روبه کوچه ی دستشویی را خراب کرده و هرچه لوله و شوفاژ و ... است ، از جا در بیاورند!!!! مگه نه؟

مخلص کلوم:مراحل کار کارگران از روی صداها قابل تشخیص و به شرح زیر بود:

 ۱- کندن در دستشویی

۲- کندن کاسه توالت ها

۳-تخلیه چاه

۴- کندن چاه جدید

۵- خراب کردن دیوار ها و اپن کردن دستشویی ها

۶-چون دستشویی اپن به سلیقه مسئول مدرسه هماهنگی نداشت، کل دستشویی را خراب کردند

۷- کم آوردن فضا و اقدام به تخریب کل مدرسه ، برای ساخت  دستشویی مجدد ، مدرن ، بزرگ ، با ظرفیت چاه بالا ، و از همه مهمتر اسلامی!

از همه دوستان با حالی که مطلب رو می خونن و زحمت نظر دادن رو هم می کشن ، متشکریم

نوشته شده توسط منظ در ساعت 5:57 بعد از ظهر | لینک  | 

وقتی از در مدرسه وارد میشی به سمت راست برو . اگه از  یله ها ۲ طبقه بالا بری به ۸ تا در میرسی . اینجاست که ۶ تا راه داری :

۱- وارد کلاس سمت راستی بشی.

۲-وارد اون دفتر شیشه ای بشه . ولی توصیه می کنم هر چه بیشتر فاصله خودت رو از این مکان حفظ کن واز اون دور شو. چون....

۳-اگه مشتاق امتحان دادن هستی ، میتونی وارد یکی از درهای روبروت بشی و امتحان بدی. ( البته فعلا به دلیل نقاشی و نوکاری و خوشگل سازی ، این مکان تعطیل است)

۴-اگه مشکلات خیلی بهت فشار میاره، می تونی وارد این قسمت بشی و خودت رو تخلیه کنی( WC )

۵- وارد کلاس سمت چپ بشی.

۶-دمت رو بذاری رو کولت و با سرعت جت از همون راهی که اومدی برگردی و از مدرسه فرار کنی ( بهترین راه ممکن همینه !!!)

فعلا بیا توی کلاس سمت چپ ، بعد هر کاری دلت خواست بکن :

ـ از در این کلاس که وارد میشی ، اگه جلوی پات رو نگاه نکنی، مستقیم بری می خوری به سطل آغشال . سمت راست بری پات گیر میکنه به پله( در هر ۲ صورت میخوری زمین!!!)

برو اول از پنجره های سمت راست کلاس یه نگاه به کوچه بنداز .فقط مواظب باش به میز معلم نخوری !!! هر آنچه در کوچه(مخصوصا حدود ساعت ۱) دیدی ، فراموش کن. چون بد آموزی داره...!!!!!!

روبروت ۳ ردیف میز و صندلی چیده شده .توی هر ردیف ۵ تا میز هستش که پشت هر میز ۲ تا آدم تشریف دارن. حالا این آدما چه جورین؟؟

میز اول از سمت پنجره:

(M)یک بچه ی بانشاط،با حال، خونسرد ، مو قشنگ! ،بی رودربایسی و وظیفه شناس در زمینه مبسر بودن هستش . البته تیکه خورش از معلمها مخصوصا دبیر ادبیات ، ملسه . این بشر به جای اینکه بیاد مدرسه معمولا میره هتل ۵۰ ستاره. با تمامی تسهیلات !!!!!

( S)وقتی باهاش حرف میزنی یا ازش چیزی می پرسی ، فقط لبخند میزنه . دریغ از یخورده اظهار نظر!!.تازه!، تویه جامدادیش هم همیشه چیزای شوموس زیاد داره .

میز بعدی:

(E&F) هردوتاشون خیلی خوبن ،خیلی هم ساکتند. همش هم درس می خونن. وای حوصلم سر رفت .برو میز بعد:

(R) این هم از اون آدمایی هستش که اگه پیشش بشینی ، بعد چند دقیقه می گی: حالا بیا در مورد یه چیز دیگه سکوت کنیم!!

( M)بقیه رو از سطح بالا تری نگاه می کنه ( خدا شانس بده!) . یکی نیست ازش بپرسه اون بالاها هوا چه طوره؟!!

میز چهارم:

(Z) یه دختر خاله داره خیلی گوگوریه. خودش هم علاقه به زدن پاپیون نارنجی به مو  های بروبچ بزنه !!

(M) خیلی گل گلی هستش و تنها کاربردش تویه کلاس موقع روخوانی از رویه درسه!!

میز پنجم:

(N) از دست بغل دستیش همینجور زجر می کشه ! (آخی) . خیلی هم به زدن خر علاقه داره !

(F) بیرون از کلاس همه میشناسنش واز هر کس  بپرسی  میگه: همون قد بلنده ....!! انقدر روابط عمومیش قویه که فکر کنم بعدا جای خانم X در مدرسه به زور استخدامش کنن ! کلا ،هم باحاله،هم بامزه ، هم شاد . موقع درس جواب دادن هم مثل سوسک پر کنده میشه !!!

میزه بعد : مگه هر ردیف بیشتر از ۵ تا میز داره؟؟ برو ردیف وسط :

۲۰ تا آدم باقی مونده رو هم در پست بعدی براتون معرفی می کنم . فعلا خسته شدم....

نوشته شده توسط منظ در ساعت 4:18 بعد از ظهر | لینک  |