تبليغاتX
تخته سیاه
حک شده اسم من و تو رو تن این تخته سیاه...

این چند وقت هر بار که قدم رنجه فرمودیم و آمدیم و دیدیم   دور از جان شما بر وبلاگ عزیزمان که همچون گوشه جگرمان است٬ یک لنگ خاک مرده پاشیده شده و روح این عزیز با اجداد دایناسور ها حشر و نشر پیدا کرده و در حال فساد اخلاقی اجتماعی  و اعتیاد و دوستی با رفیق ناباب است و پارس وب گیت دو تا پایش را در لنگه کفش ما کرده٬ بسی رگ غیرتمان خودنمایی کردو باز سیب زمینی شدیم!

در طول این مدت غیبت نیمه کبری ٬ تا توانستیم در موضوعات مختلف کتاب مطالعه نمودیم تا با دستی پر و غروری سرشار و لبی خندان ٬ سری برافرازیم و سطح علمی عقلی ادبی فرهنگی هنریه  کلبمان را ارتقاع بخشیم. اما دریغ که روزگار دست یاری به سرشانه ما نزد و رسوبات مغزی ما بیشتر از بخش حوادث روزنامه حرفی برای گفتن ندارد.       حال  آنکه قسمت حوادث روزنامه مگه بده؟؟!!!!!

دیگر اینکه چشممان نرم دندمان کور٬ خودمان کردیم که خوب کردیم!  در آن لمحه که آب و نون قحطی شده بود  کاری جز وبلاگ نویسی از دستمان بر نمی آمد و هم اکنون خدا را خوش نمیاید که شکر نعمت نکرده و کفران به جای آوریم! چراکه گفته  شده:

شکر نعمت نعمتت افزون کند ( ما در این مقطع از این غلطا نمیکنیم!) 

کفر نعمت از کفت بیرون کن( به این بخش هم اعتقاد نسبی داریم!)

بنابر این بر این شدیم تا در هزاره ای که دیکتاتور ها در به در به دنبال آدرس خونه خاله شان  میگردند تا سرشان را بدزدند و کلاهشان را بچسبند که باد نبره٬ همچون روشنفکران خوش تیپ و خوش ژست و بالاخص خوشگل٬ دم از دموکراسی بزنیم . در این راستا جو دانشگاه کمک وافری نمود  و با کلمه    فراخوان   آشنا شدیم و حال میخواهیم طی یک فراخوان عمومی از همه عزیزان واجد یا فاقد شرایط  دعوت به همکاری نماییم . چراکه بسی خسته شدیم که تنهایی صحبت کردیم و انگ دیوانه بودن بر پیشانیمان چسبید. متعاقبا  در بیانیه های بعدی مندرج  در همین  تیریبون شرح کامل  طرح ذهنیمان را اعلام میداریم . اما علی الحساب چون زیاد حس و حال این را نداریم  که انگشتمان را  توی کیبورد فشار دهیم و تایپ کنیم و رماتیسم انگشتی گرفتیم ٬ کمی به جوانیمان رحم میکنیم  و سخن را  با خاطراتی از روزهای خوش دانشجویی به پایان میرسانیم.

الآن قبل از اینکه از دانشجویی بگوییم یه چیزی یادمان آمد و آن اینکه  خسته شدیم انقدر نشستیم و گره سبزه های نوروز را باز کردیم و روحمان را در هوای پاییزی و نم باران نیامده  طراوت بخشیدیم! آخر زبانم لال ما هم آدم هستیم!!! و  نیاز داریم  به دوره های دوستانه  برویم و گزارش آن را ارائه دهیم و پز دوستان را به اقوام و آشنایان  بدهیم و در چشمشان بکنیم تا دلشان کباب شود! و اینگونه خاطرات جوانیمان را پررنگ کنیم!  پــــــــــــــــــس  چـــــــــــــــــــــــی شــــــــــــــــــــد؟؟؟

خاطرات دانشجویی هم نداریم. هر چه سرچ کردیم  ارور آمد و خدارا شکر هنوز قسمتی از فایل های مغزمان  که مرتبط با این موضوع است ٬ اشغال نشده ! چرا که مگر چند وقته رفتیم؟؟!! چه توقعاتی دارید!!!!!

همین که ما در روزهای اول ورودمان به این محیط با انواع و اقسام رقص های بچه های هنری وسط حیاط آشنا شدیم  و به فیض رسیدیم  بس است و آیندمان تا هفت نسل ساخته شد.  خدا خیرشان بدهد که باعث شدند ما از فساد به دور باشیم . وگرنه الان معتاد شده بودیم...

دیگر اینکه از بالا دستور آمد  بقیه موارد را نگوییم  تا اولا  از فضولی بمیرید و بعدشم  صبر داشته باشید تا به سن ما برسید  و بعد خودتان درک خواهید کرد...

و  من الله التوفیق  

فعلا خدایتان نگهدار...

نوشته شده توسط منظ در ساعت 10:29 قبل از ظهر | لینک  |