آذر ۸۴ یه روز عصر بود داشتم با الهام میچتیدم....در مورد وبلاگش میگفت و چرت و پرتای دیگه.... گفتم الهام بیا یه وب برا کلاس بزنیم و اینا.... الهام هم کلی استقبال کرد و همون موقع اولین پایه های تخته سیاه رو پی ریزی کرد!! و از فرداش با تلاشی مستمر و خستگی ناپذیر ما در خدمت دوستان بودیم( همون تیریپ خراب رفیق...)
اولین مطلبا رو تقریبا من مینوشتم و تعداد زیادی از بچه ها میخوندن... الانم من مینویسم و خودم میخونم...مهم اینه که...!!!..مهم چیز دیگست...خیلی چیزی فرق نکرده!!!!!
خداییش من اینجا رو دوست دارم... مدرسه رو دوست ندارم ولی سعی میکردم اونجوری که دوست دارم خاطرات مدرسه رو بنویسم تا اگه چند سال بعد یه سری به آرشیو اینجا زدم یه مدرسه فاضله ( مدینه فاضله...!!) به یادم بیاد و با خودم بگم عجب حالی از دبیرستان بردیم و عجب مدرسه و معلمایی و.... کلا ذوق مرگ بشم!!! و هیچ وقت فکر نکنم که ۴ سال از بهتریم سالهای عمرم رو توی..حروم کردم!!!!!!
نمیدونم چی شد که اینجوری شد( اونجوری نه!! اینجوری!!)
چه خاطرات قشنگی داشتیم... خنده های واقعی....جنوب...فشم...شمال....جشن...دستشویی...اولین کلاسای معلمای پیش..............
الان که ۱ سال گذشته و امروز از مشهد برگشتیم از هر جای مشهد که میخوام بنویسم نمیتونم...نمیدونم این خاصیته کجا یا چی یا چه موقست که اینجوریه...ولی مشهد رو بدون شرح به یاد داشته باشین.... هر کس هر جور که دلش میخواست مشهدش بگذره همون جور توی آرشیو ذهنش ثبت کنه...منم...!!!( منم پاکش میکنم شاید!!!)
دلم میخواست یه جور قشنگی خدافظی کنم ولی همینه که هست...میخوای بخواه...نمیخوای هم بخواه!!!
پس تا تیر۸۶ من رفتم توی جوب !!! ولی حتما برمیگردم....در تخته سیاه تخته نمیشه.....امیدوارم با خبرای خوب در تخته شده باز بشه!!! تازه همه چیز که کنکور نیست!!!
قربون همه..

