تبليغاتX
تخته سیاه
حک شده اسم من و تو رو تن این تخته سیاه...

Image hosting by TinyPic

سلام به همه بروبچز

محیا از خوشبختی های پارسال گفت  و از بد بختیای امسال.... حالا این چند  روز رو بخوشین به یاد خشکیدن ها......

چند روز پیش من داشتم وسایلم رو می گشتوندم که یه نامه از پارسال پیدا کردم....اینو من و الهام و فائزه  و با مشارکت فاطمه ، پارسال زنگ عربی خانم مغیثی نگاشتیم..... برا شما مینویسم که با زنده شدن خز و خیل بودن های سالهای پیش بیشتر جگرتون آتیش بگیره!!!!  و اینکه شاید روح شادروان الهام ربیع اسم خودشو بشنوه و بیاد این طرفا !!!!  برای شادی روحش اجماعاْ  !!!

تو رووووحت......

 

 

-فائزه: منذ مدةٍ  ! انا طالبٌ مع انت النامه نگاریةْ فی العربیة ، مع یاد المعلمٌ مع عین الاخضر!

-منظ : انا اکتب الجُک لتغییر حالُک!!! ....   

                    سأل من الترکی الرجل: لماذا ذهب الی السولجریّة  ؟ ؟ (  soldior )                                                جوب الترکی: للمرخصیّاتش!!!!!

_ البدبخت الجواد! ذلک التکراریةً  و انت القدیمی و التکراری و انت لا أقدرُ  أن یتکلم مع العربیة ( السوالجریّة!!!!!)

  انا اصدقُ و انت الکذبَ.... 

_ انت خیلی کلیشه ایة ....

_ خیلی باحالیم نه؟------> نحن مع الغیر!

-الهام: نعم، الرفیقی المحبوب . الصدیقة ، هولاء  المنظ و الفاطمة خزانِ ......  انَّ الخزان ضایعتینِ  الاّ    الهامُ  و الفائزة     ( مستثنی و  مستثنی منه!) و المنظ همچنانَ  یخوزُ( می خزد)

_ الالهام ُ  الرفیقة الموافق فی الامتحان و  الصف و ضایعیدتاْ المنظ و الفاطمة ----> النُخُودِ آشِنا ( آش ما)

_ الفائزة یقوزُ ( قوز می کنند) و الفاطمة و المنظ یخوزُ ( خز و خیلند) و انأ المرموزُ لأنّ انا مع تبش القلب و  انا HAVE الامتحان الدینیة  و الفقه !!

 _الالهام الجواد!! انا لا اقرأ اُ  درسی و انا لا أخوفُ  أن تریدن  فی الامتحان!!

لکنَّ انتَ الاُلاغ!!  because أخوفُ عن الامتحان.... 

_  الخفةٌ !! الخیر بک لأنَّ انا سوف ریدمانٌ و الزایمان فی الامتحان...

_ المعلمةٌ الدینی العاشقُ انتِ  لکنَّ انتِ نوفهمی و لا ریدمان فی الامتحان !!

_  هان! المنظ  لا تحزن . انَّ الله معنا...

 ~~~~~~~~~~~در اینجا صدای زنگ شنیده می شود ~~~~~~~~

النتیجة :  فی الزنگ التفریح انا اُنظر به انتِ  ..... هان! المنظ الخزیده و الفائزة  و الالهام  قوزیده و الفاطمة  تریده!!!!!!

حالا  اگه معنی بعضی جا هاشو نفهمیدین دوباره بخونین!!!   اگه دوباره هم خوندین و نفهمیدین  زیاد فشار نیارین  چون  نمیفهمین دیگه ....بیخیالش بشین و از این تیریپا ----->

در ضمن تا من نقاطیدم نظرتونو در مورد  این قالبا بگین....اینجا دیوار نداریمااااااااا

نوشته شده توسط منظ در ساعت 7:43 بعد از ظهر | لینک  | 

سلام بچه ها....

امروز  آخرین تعطیلات تابستانیمونه....حالا بیخیال

این تغییر قالب کار منه....خودم  از قالب قبلی خسته شده بودم....گشتم یه قالب خوب پیدا کنم ولی اونی که میخواستم نپیدایید.....حالا نظر شما در مورد این چیه؟؟؟!!!

متشکر

قربونتون.....تعطیلات خوش بگذره

 

 

 

نوشته شده توسط منظ در ساعت 8:4 بعد از ظهر | لینک  | 

 

به دلیل های معلومی از این به بعد منم(ناصری) به جمع نویسندگان این وبلاگ در پیت اضافه شدم.البته هر کی دیگه هم مرده بیاد تو میدون!!......

اول از همه سلام و حال و احوال

دوم از همه عیدتون مبارک

سوم از همه فردا پس فردا سالروز افتتاح نمایشگاه مونه یادش گرامی....

چه روزایی بود ها ... نقاشی های زینب و  رد پای محدثه خانم که یهویی به طرز معجزه آسایی روی همه ی این نقاشی ها می موند...خداییش محدثه خیلی کمک کرد انصافن بنده خدا  خیلی زحمت کشید هر چی رو ما درست می کردیم همون سر ضرب خرابش می کرد مهلت نمی داد ما بریم بعدن خرابکاری کنه ...یادش بخیر ... اون کره ی کذاو کذا یه هانیه... از ملات ماسه و سیمان بگیر تا روزنامه و... همه چیز بهش زدیم تا یه ذره شکل نیمکره به خودش بگیره اما نشد که نشد....ناهار شامارو که نگو .... اون ناهار عروسیه کمک مشاور محترمه که دیگه نگم با دو تا خامه و یه بسته نون لواش سر و ته قضیه رو هم اورد.... یاد سلی و ادی اینا بخیر بیچاره ها خودشونو کشتن واسه اون درخته اخرشم من تو دستشویی انداخمش زمین و کامل خراب شد...منم که ابدن به رویه مبارک نیاوردم....   

یاد الی و زهرا با اون قابهای قسمت امامت بخیر بیچاره ها چی کشیدند.....   زهرا و زهره  و راحله و مرضیه و ....  و اون قسمت یهود .... اون فاطمه و اون فیلم سیاسی  اجتماعی مذهبی که ته تهش  خانوادگی هم می  شد.از جنایات بوش فک و فامیلش تا زندگینامه نیکلاس کیج و بعدشم انرژی هسته ای و حق مسلم و از این حرفا.... یادش به خیر یه دو سه بارم از اینترپل اومدن ببرنش دیگه انقدر ما خواهش کردیم بی خیالش شدن.ولی هیچ چی مثل اون سرداب نمی شد...عا طفه جون و مرضیه و  اینا و اونا همه کلی دست و بلشونو بریدن تا اون یه تیکه رو درست کنن...الهام و زینب هم که اصلن نگو...تو اون یه ذره جا از پیامبر و جبریل بگیر تا شیطون و عمر و ابوبکر و جا کرده بودن...همه ی نمایشگاه یه طرف اون قسمت انتظار و محیا هم یه طرف... یه بیابون می خواست بسازه ...یه روز کل مدرسه می کرد سیمان یه روز می گفت نه گل می خوام ... خلاصه واسه ما که بد نشد...به فرغون سواریمون رسیدیم...حالا من که نمی گم که آخرشم معلوم نشد نامه های مسجد جمکران چی شدن....خلاصه که دیو چو بیرون رود فرشته در آید بود.یا مثلن عالم محضر خداست در محضر خدا معصیت نکنید....

یادش بخیر پارسال این موقع ها چی کار می کردیم و امسال چی ....  امسال این یه هفته همش امتاحانات تشریحیون بود...اونم تازه با چه وضعی...

اولیش گسسته بود.یه روزم براش تعطیل بودیم معلم محترممون هم گفته بود که انقدر آسونه که فقط می خندید....ما هم که طبق معمول با اعتماد بنفس بالا رفتیم سر جلسه.....

1)اولن: مطلوبست تعیین مقسوم مقسوم علیه و باقیمانده ی تقسیم دو عدد مطلوب بر هم.

ثانین:مطلوبست تمامی حالات ممکن.[خوب حالا این با شه برایه اخر]

2)سوال 1 را با فرض مطلوب نبودن آن دو عدد حل کنید.

هنوز تو کف این دو تا سوال بودیم که به خودمون اومدیم و دیدیم 2 دقیقه وقت امتاحان تمومه....

امتاحان دوم فیزیک بود....از نمودار حرکت هابل به دور سیاره ای مجهول بگیر تا مسئله های سرعت نسبی که انیشتن خدا بیامرزم توش مونده بود....

خلاصه هندسه و دینی ادبیات هم همین جوری دادیم....نوبت رسید به دیفرانسیل....معلم محترم قبل از امنحان کلی سخنرانی کردن که من الم و بلم و ....من خیلی ادم با شعوریم و من مرض ندارم امتاحان سخت بگیرم و ....آخرشم که همه سوالها از دفترتونه و شما فقط برایه هر کدومشون کافیه بنویسید در دفتر...

خلاصه اون کلاسیها امتاحان دادنو نوبت به ما رسید....از اون جایی که همه سوالها زیادی تو دفترمون بود ما دیگه از فرط خوشحالی  هیچی به مخمون نمی رسید که بنویسیم.معلم خوب و مهربونمون هم که هی با این کفشهایه خوشکلش قدم می زد و رو اعصابمون راه می رفت...بعد که خسته شد رفت نشست و شروع کرد با یه خودکار قرمز به نقاشی... هی این ورقارو خط خطی کرد...هی خط خطی کرد ... اخ هیچکی نبود بگه کلی درخت قطع شده تا این ورقها رو درست کردن....خوب تو یدونه این کارا رو بکن....القصه زنگ که خورد این برگه ها رو داد دست دستیارش و گفت ببر بده به اون کلاسیها .... بعد کاشف عمل اومد که آقا داشتن برگه صحیح می کردن....

بله دیگه از اون جایی که ما پیش دانشگاهی هستیم و پیش دانشگاهیم بی شباهت به دانشگاه نیست حرفی که معلم می زنه با امتاحانی که می گیره و با نمره ای که می ده هیچ ربطی به هم ندارن....

خلاصه دیروز آخریشم دادیم و راحت شدیم....امتاحان زبان ...همن بهتر که اصلن در موردش هیچی نگم فقط تنها پیامم برا هم سن و سالام اینه که از بچگی زبان بخونن....

هر چی بود تموم شد...ما موندیم یه روز تعطیل و کلی تکلیف نکرده....

پاورقی:من قول می دم از این هفته معلم خصوصیه ادبیات بگیرم....

نوشته شده توسط محیا در ساعت 12:37 بعد از ظهر | لینک  |