یک ماه از امسال هم تموم شد و جمعه اولین کنکور آزمایشگاهی رو دادیم...
ولی واقعا نمیدوم چرا بچه ها این همه دم از پایه بودن میزنن ولی فقط ۱۳ نفر تو استخر بودیم.....
جاتون خالی خیلی خوش گذشت...اولش که کلی دست رشته بازی کردیم...بعد طبق سنت خر سواری کردیم...( بازی مورد علاقه بچه های روشنگر).....ایندفه بنده خر فائزه شدم.....همچین پرید بالا و پاهاشو دور گردن من انداخت که من بهجای دویدن در طول استخر، سر جام در جا میزدم وبه جای حرکت طولی، در عمق فرو می رفتم...
بعد که نتونستیم بریم اون ور استخر فائزه برگشته میگه: قبول نیست
خر من تقلبیه....نا مرغوبه.... چینیه....از افغانستان قاچاقی وارد شده
بعد محیا رفت از بالای دایو شیرجه زد.....من هم جو گیر شدم و چون چند سالی بود از رو دایو نپریده بودم ، عین این ندید بدید ها رفتم بالا...کلی هم با تشویق بروبچز مواجه شدم.....
بعد ديگه نفهميدم چي شد...فقط وقتي از زير آب اومدم بالا ديدم اون خانوومه داره ميسووته...بچه ها گفتن وقتي پريدي صداي "شلپ" ناشي از برخورد شديد شکم با آب اومد........گويا بايد متلاشي ميشدم.....
ولي شانس آوردن...چون آب پر از منظ ميشد...
اما از اول هفته:
شنبه که هيچ اتفاق خاصي نيفتاد...فقط آقاي کوپ زيادي حالش خوب بود، يه جوري که بايد يکي جمش ميکرد!
يکشنبه هم که بد تر از شنبه..
اما دوشنبه: اول صبح که اون پايين جشن داشتيم و کلي خنديديم....
قبل از شروع کلاس، کلاس رو تزيين کرديم و چراغ و بادکنک و عکس و ..زديم من هم با مشقت زياد ديشبش به فکر تهيه گل بودم و آخر يک دسته گل که به دلايلي له شد، پيداييدم..
خلاصه با کلي ذوق و شوق نشستيم که عکس العمل معلمامونو در برابر تدارکاتمون ببينيم.....
زنگ اول آقاي کوپ اومد....اصلا انگار نه انگار.....هنوز نرسيده مثل هميشه اول يه ليوان آب داد بالا( البته اگه پارچ آب نبود حتما آب گلدون رو سر ميکشيد)
بعد هم يه جوري که "حالا که چي" به ما نگاه کرد و خودشو برامون گرفت....کلي ضايعمون کرد....تازه پشت تخته براش شکلات چسبونده بوديم.....تا شکلات رو ديد تخته رو برگردوند تا ما ضايع بشيم.....همون موقع خدا خواست و يه بادکنک با صدايي مهيب ترکيد...آق معلم انقدر ترسيد که مي خواست مثل دخترا جيغ بزنه....من که کلي حال کردم هرچند که...........
زنگ بعد آقايK1 داشتيم: اومد و تا تبريک روي تخته رو ديد بايه حال عرفاني گفت: يه خوابهايي هست که آدم هميشه يادش ميمونه.....اون موقع که بچه اولم مي خواست به دنيا بياد خواب ديدم تا بچه رو از شکم مادر بيرون آوردن ، دادن به من و گفتن برو بشور.....
علما بهم گفتن با فلان آب بشور که آب کوثر بود....بعد بهم يکي رو نشون دادن و گفتن اين اسم رو روي بچت بگذار....( حالا داشته باشين که K1داشت با يه حال معنوي حذف ميزد) بعد گفت: من بچم پسر بود ولي تو خواب بهم اسم دختر پيشنهاد دادن!!!!!
( اسم توي خواب "اطهره" بوده و ايشون اسم پسرش رو "محمد علي گذاشته)
زنگ بعدش همه بچه ها داشتن بستنی می خوردن که آقای بیگی اومد تو کلاس ...
گفت خودتون بستنی می خورین به من نمیدین!!!؟؟...گفتیم : ما که به شما هم دادیم....گفت: نه، کی؟!!(یه جوری که من بستنی می خوام)...بعد بچه ها رفتن براش بستنی آوردن...گفت من الان نمیخورم...میذارم هر وقت مال شما تموم شد اون موقع می خورم که دل شما آب بیفته
بعد موقعی که بچه ها داشتم جزوه مینوشتن با سر و صدای زیاد و جلب توجه یه مشت شکلات از رو میز برداشت ریخت تو جیب پیراهنش
.....بعد وسط درس هی تیکه داستان بیخود تعریف کرد که فقط وقتی خودش بگه آدم میخنده....یه ربع مونده به زنگ گفت این بستنیه آب شده ...من نمیخوام( از اولش هم بستنی نمیخواست).....بعد هم که زنگ خورد همه شکلاتا رو از تو جیبش در آورد ریخت رو میز
البته ایندفه انگار حالش زیاد خوب نبود....چون تخته رو هم مثل همیشه از جا در نیاورد تا سرش جیغ بکشم !!!
چهارشنبه: صبح دوباره آقای کیوان از خواب پریده بود و دویده بود اومده بود سر کلاس....اگه بدونین چهارشنبه ها (صبح) صداش چه جوری میشه.....هم اکو میشه هم انگار صدای پدر بزرگشه..!!
زنگ بعد شاه مثل همیشه شوموس و سرمایی اومد سر کلاس.....تا بچه ها کولر روشن کردن ، گفت چون اون کلاس کولر روشن کردن ،من سرما خوردم.....و بچه ها کولر که خوبه، پنکه رو هم روشن نکردن!!.....حالا ما اینجوری بودیم
و هم اینجوری
اما مجبور بودیم اینجوری باشیم
این سرمایش گرمایش کلاس هم بساطیه....اولش که اون پنکه ها( به قول بیگی ماله جنگ جهانی اول) بود که هم صدا تریلی میداد هم گرمایش تولید میکرد....اون کولر ها هم که مثل آدم در حال اغما میمونن.....بالاخره مدرسه رفت خرج کرد کولر خرید....ولی از کولر هاش بوی طویله در میاد....اون دفعه آقای بیگی اومده میگه اینجا گوسفند نگه میدارین!!....خلاصه این معلما حق دارن که با وجود این بوی خفن به دخترا بد بین بشن!!!
داشتم میگفتم:
زنگ بعد آقای پورسعید بدون هیچ تنوع و مثل همیشه اومد....کلا کلاساش بیشتر ساعت خوابه تا گسسته...مثل مادر بزرگهای مهربون می حرفه و ما میخوابیم....فقط اون دفعه جالب بود که دیر اومد...بعد باشلیدن خودشو کشید سر کلاس ....بچه ها گفتن خدا بد نده...چی شده؟!
یه دفعه چند رنگ عوض کرد و بعد با رنگ سرخ یا همون لبو گفت : من یه عمل جراحی کوچیک روی شصت پام داشتم و دوباره رنگو وارنگ شد!!!
زنگ بعد من با فائزه داشتیم به روش پرتاب لنگه کفش مثلا دعوا میکردیم.....یه تیریپ فائزه رفت تو چهارچوب در وایساد..منم پشتم بهش بود.....کفشمو پرتابیدم.... ولی وقتی برگشتم به جای فائزه K1تو در وایساده بود....کفش منم همون پایین پاش....انقدر بد نیگا کرد که می خواست ما ۲ تا رو با نگاه بخوره....
بعد ما ۲ تا از رونرفتیم
و همچنان دعوامون ادامه داشت...البته به جای لنگه کفش جامدادی ....
فائزه با جامدادیش زد توئ سرم و صدای قابلمه مسی داد....یه دفعه همه برگشتن و K1هم اینجوری
بود
بعد دوباره ما ۲ تا داشتیم تو سر و کله هم میزدیم
که K1 به فائزه گفت: خانوم شما اشکال دارین که انقدر حرف میزنین!!!....فائزه گفت: نخیییییییییر...من مشکل دارم( با چشم منو نشون میداد
) بعد یه دفعه K1ترکید از خنده
پنج شنبه هم آقای کوپ گفت معلوم نیست توی شهریور کلاس داشته باشیم یا نه....( بقیشو هم نمینویسم که چی شد!!)
آخ راستی یادم رفت که بگم OFFکنین بعد بخونین...
بعدشم من شرمنده ام که دیروز نشد آپ کنم.....آخه رفتیم بیرون!!
در ضمن این چند روز رو چلوندم تا از توش چیز قابل نوشتن در بیاد....دیگه در مورد کیفیت مطالب بهم غر نزنین
شاد شاد باشین.....فعلا
اول اینکه ولادت امام علی و روز بابا رو به همه پدرا و پسرا ، مخصوصا معلم های عزیزمون تبریک میگم....![]()
![]()
![]()
دوم اینکه در آغاز فعالیت خاک روبی از وبلاگ فعلا علی الحساب این عکس رو داشته باشید تا جمعه عین آدم آپ کنم........( این عکسه که تپوندم اون بالا در بر دارنده حرف یکساله هممون هستش!!)
