خبر از بها میاد گل به گل خونه میاد
لحظه اول سال خوشحالی باهاش میاد
سال نو با دلی شاد شادی به دنبالش میاد
سفره هفت سین ما گرمی عید و میخواد
باسلام به سال نو عید شما مبارکه
روز میلاد بهار فصل شما مبارکه
سر هفت سین بشینیم دوباره باز دعا کنیم
به امید سالی خوب خدا رو باز صدا کنیم
این شعرو اول هر زنگ خوندیم.....حالا کی جرات داره اعتراف کنه که هنوز حفظ نشده!!!!!( البته از حافظه هایی که شما دارین نمیشه توقع داشت که تونسته باشین حفظ کنین!!!)![]()
در ضمن من هنوز تو کفه این استقبالی که از پست محدثه شد٫ موندم!!!!!![]()
شاد شاد شاد شاد باشین.......سال نو هم دوباره مبارک
(این پست با تلاش منظ و الهام )

بوی ِ باران ...بوی سبزه.... بوی خاک
شاخه های باران خورده شسته پاک
آسمان ِ آبی و ابر ِ سپید
برگهای ِ سبز ِبید
عطر نرگس ، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار...خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی بینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ
عیده عیده...ما همش می یایم عیده!
اندر باب تکالیف نوروزی که نامش روزی ِ نو
نهاده اند بهتر است کلامی ننویسم که گنجایش آن...
بروبچس! به قول عزیزی اگه مصدق نبود و صنعت نفت ملی نشده بود ما فردا هم می رفتیم مدرسه...برای شادی روحش یه کف مرتب!
خب...سال خوبی داشته باشین و کلی آجیل بخورین!
در کنار تکالیف خوش بگذره!
تا بعد...
.(عکس هم با تلاش الهام ومنظ)
آخه بلد نیستی مگه مجبوری دینامیت بخری خودتو بترکونی؟!!![]()
این جوونای ندید بدید هر چیز جدیدی می بینن خیال می کنن لپ لپه .....!! نکه ۴ تا لپ لپ خریدن و شانس بد به جاییشون صدمه نزده،حالا دینامیت هم که می یوفته دستشون نخشو می کشن خیال می کنن اینجوری درش باز میشه صدا میده!.....نه جانم ! اونجوری به جای دینامیت همه هیکلت صدا میده....فتیله دینامیت رو که آتیش زدی باید بندازیش کوچه پشتی، خودت در بری. تاصداش بیاد و بخندی و ترکش هاش نصیب یه بد بخت دیگه بشه!!
این صدا و سیما به جای اینکه هی آدم لت و پار و شل و پل و کر و کور نشون بدهباید فرهنگ استفاده از این آت آشغالهارو یاد مردم بده تا انقدر جواد بازی در نیارن ....
خداییش سر و صدای ترقه اگه همراه با آسیب های اونجوری نباشه ۳۰۰ ولت فاز میده. مخصوصا اینکه آدم باهاش معلم فیزیک بترسونه!!!!
(فلش بک ------> )
.....بله.چندی پیش به همراه جمعی دبیر و دربون و آشپز به دهات مدرسمون(لالون) جهت عوض شدن آب و هوا و رفع خستگی و تفریح، سفری داشتیم.
قبل از رفتن کلی به این چند تا دبیر اصرار کردیم که باهامون بیان و بالاخره اونها مخصوصا دبیر فیزیک با تریلی تریلی کلاس گذاشتن و منت و اینا راضی شدن که بیان...
ما هم شاد بودیم که با این ۳تا معلم زبان و ادبیات و فیزیک دیگه چقدر می حالیم....
و واقعا هم چنین شد: خانم فضلعلی که همیشه تا نیمه شب بیداره و به کارهای اینترنتی خودش رسیدگی می کنه ،اون شب برای سورپرایز کردن ما هنوز نرسیده پتوی مخصوصش رو برداشت و رفت خوابید!!!![]()
خانم راد رو هم که اصلا نگو...رفت کنار شوفاژ نشست و چون خودش سردش بود از اول تا آخر به هرکی لباس آستین کوتاه تنش بود گیر داد!!![]()
خانم شفیعی که از دیدن فعالیت بیش از حد ۲ همکار خود کمی حسودیش شده بود، مسواک نزده رفت خوابید تا از خانم فضلعلی پیشی بگیره...![]()
....صبح ، بعد از برگزاری کلاس فیزیک در اردوی تفریحی، رفتیم بالای کوه برف بازی...
چون به ما دانش آموزان خییییییییییلی! خوش گذشته بودتصمیم گرفتیم کمی کلوله های برف رو به معلمامون پرتاب کنیم تا به آنها هم خوش بگذره!!
خانم راد و فضلعلی کمی تا حدودی پایه بودن اما بشنویم از دبیر فیزیک:
ایشان در ابتدای مسیر دژی با پایه های محکم دور خود ساخت که بگه یه جای کار من هم پایه داره!!!
ما هم مجبور شدیم از اندک راههای موجود با گلوله های برف(همچون کودکان فلسطینی!) به حوضه استحفاظی ایشان بتازیم.....خانم شفیعی در اینجا جنبه بالایی از خود نشون داد و همون موقع در نرفت!!! بلکه یه دقیقه بعد در رفت!!!......برو بچز هم متفرق شدن.
اینجا بود که کودکی هشیار ، جوانب کار را سنجیده و به همراه جمعی دوستان در کمین سوژه نشست.
سوژه مورد نظر بعد از اینکه دید همه پراکنده شدن، از پناهگاه بیرون اومد و با دبیر زبان مشغول قدم زدن در برفها شد. یه دفعه از طرف کودک هشیار سیگارتی جلوی پای اوشون انداخته شد .....همه جیغ کشدن و خانم شفیعی شانس اورد که کفشش نترکید!!.....اما بنده خدا مثل چی ترسید و چون دید ضایست ،بر شدت اخم خود افزود. و طفل صغیر رو تهدید کرد و باهاش قهر کرد....![]()
(در اولین جلسه فیزیک اورا پای تخته برد و سوال پیچ کرد . اما چون کودک جوانب کار رو سنجیده بود درس را جواب داد و حال معلم از اینکه نتوانسته بود حال دانش آموز را بگیرد ، گرفته شد...![]()
)
و اینگونه بود که این ماجرا درس عبرتی برای تمام دبیران مهربون شد تا با دانش آموزان راه بیان...وگرنه اونا براشون دارن(از گلوله برف بگیر تا موشک و خمپاره و تی ان تی!)
( ------>دیگه فلش بک تموم شد)
پس چهارشنبه سوری هم خوبه هم تنوعه . به شرط اینکه ............؟!
نکته اخلاقی: احتیاط شرط عقل تفریح شرط زندگی ترقه چاشنی تفریح
**************************
از معلمامون قبلا به خاطر همکاریشون تشکر کرده بودیم ...
**************************
اینکه این چند وقته من کجا بودم و چرا این وبلاگا انقدر در به در بود ٫ بحثی است که در حوصله جمع نمی گنجه و توی وبلاگ خودم توضیح میدم.....اما مهم اینه که بالاخره آپ کردم.....تازه این چند وقته تایپم هم کلی کند شده بود ...پدرم در اومد
**************************
الهام جون٫ تو توی اون اردو که همش خواب بودی.....وبلاگ رو هم که هیچی.....چشم منو دور دیدی پای هر چی رفیق فابریکه اینجا باز کردی...........حالا تورو خدا فعالیتت گل نکنه همین الان آپ کنیا!! ....بذار ۴تا هم که شده برا این پست نظر بدن دلم خوش باشه![]()
**************************
آخه زندگی چرا انقدر بی معرفتتتتتتتتتتتتتتتتی....!!![]()
بوي خاك عشق
ميون حسرت ديدن مكّه
مي خوام هنوز برم دوباره فكّه
رسم روزگار باز امون ندادش
بمونيم پيشش و باشيم به يادش
خدايا قسمتي بكن دوباره
بريم سوي جنوب چه كيفي داره
منم عاشق لحظه هاي جبهه
صداي گريه و صداي شيهه
منم دلبسته خاك هويزه
سر شهدا بودش روي نيزه
سكوت اونجا خاطرم مي يادش
غروب اروند و بازم مي خوامش
منم قلبمو تو جبهه گذاشتم
از اونجا نبودن ناله داشتم
صداي تانك دشمن توي گوشم
مي خوام جام شهادت را بنوشم
خدايا شلمچه آخر كجا بود؟
قلب زخميم پيش شهدا بود
سفرمون بودش به آسمونا
به پيش شهدا، بهشت اونا
دلم گير بهشته گير گيره
هر كي دل بكنه مثل شيره
نه من نه هيچ كسي آخ نمي تونه
آتش حسرت و آروم بشونه
رفتم اونجا و رو خاكش نشستم
به روي تيرگي چشمامو بستم
پر زدم به آسمون، به سوي اونا
از اين بند و قفس رهايي جستم
چمرانو توي دهلاويه ديدم
طعم خوب شهادت را چشيدم
دنبال نيمه خالي قلبم
توي طلاييه فقط دويدم
صحبتم از عشق و درد جنونه
دردم از غربت خاك جنوبه
خدا بهتر از هر كسي مي دونه
خاطرش تو دلم باقي مي مونه...
»»اين و 15 اسفند 83 يه روز بعد از برگشتنمون از بهترين سفرمون سرودم....به اميد اينكه خاطره هاتونو زنده كنه...
